فــردا...
برای پدر که همیشه ی اُمّید است!
وقتی تو برمی خیزی،
وقتی دوباره تو برمی خیزی
-[در کِشاکش هراس و تردید]-
شوراب شرم، رخساره ی امید را درمی غلتد
سرافراز و پیروزمند و شکیب،
که اهتمام تو
صبریست به غایت رویا، بر گریزگاه دریچه ای،
تا برتافتن بیداری،
تا طلوع حیات.
چه اگر کوکب اقبال به طلعت نحس برآید و اشارت بیراه
چَشمانت بر تیره غاشیه ی شب
سویِ راه را سوسوی می زند،
- [که ستاره ایست]-
برای تو
وقتی که برمی خیزی، که هماره برخواسته ای،
فردا،
روز دیگریست.
(کرمان-17/12/83)
چکامه ی فوق، بهار 1384 در شماره ی هفتم
نشریه ی دانشجویی فانوس شب دانشگاه شهید باهنر کرمان به طبع رسیده است.
برچسبها: پدر, شعر استرآباد, نشریه فانوس شب, کرمان