فصلنامه فرهنگی،هنری،ادبی،تاریخی استارباد

اِستارباد تصحیف"إسترآباد",نام پیشین گرگان کنونی و استان گلستان است!

 

    مولانا شیخ ابو سعید کمال الدین سحابی استرآبادی نجفی(م 1010ه.ق) از مشاهیر شعر و ادب و عرفان سده دهم هجری است، پدرش از اهالی استرآباد بود اما بنابر برخی اقوال خودش در شوشتر متولد شده است هرچند واله داغستانی در تذکره ریاض الشعراء در رد این مطلب آورده است:« آنچه به راقم حروف، معلوم شده، مولدش استرآباد و مسکنش نجف اشرف است.»، سحابی در جوانی به نجف رفت، درآنجا به تحصیل علوم دینی و تهذیب نفس پرداخت و به مدت چهل سال مجاور آستان مبارک امیرالمؤمنین علی (ع) بود و به خدمتگذاری مشغول.

    متاسفانه در خصوص زندگانی این شاعر رباعی سرا اطلاعات چندانی جز آنچه تذکره نویسان به صورت توصیفات مبالغه آمیز در خصوص احوالات او نگاشته اند اطلاع دیگری در دسترس نیست، رازی در تذکره هفت اقلیم می نویسد:« مدت سی سال قدمش به کوچه و بازار نرسید و به غیر بوریایی و خشتی و ابریقی از حُطام دنیا چیزی اختیار نکرد.» مولوی محمد صدیق حسن خان، صاحب تذکره شمع انجمن در وصف سحابی و رباعیاتش آورده:« سحاب گوهرپاش اسرار است و آفتاب سرگرم افاضه نور، در ارشاد حقایق بی نظیر افتاده و ارواح معانی را در چار عنصر رباعی بر وجه خوب جلوه داده.»

    سخنانش عارفانه است و از اشعارش پیداست که با قرآن آشنایی کامل داشته است. درباره او نوشته‏اند که وقتی به کنار آبی رسیده و پای او در آب فرو رفته‏ است و با خود گفته: این بواسطه تعلق است و چون مرا به هیچ‏ چیز جز شعر تعلق نیست، باید آن را هم بشویم و همانجا نسخه دیوان خود را در آب انداخته و آنچه از او مانده، پس از آن تاریخ سروده است‏. شمار غزلهایش به 2800 بیت می رسد و مجموعه رباعیات او را از شش تا هفتاد هزار بیت نوشته اند البته در میان نسخ خطی موجود از آثار وی ظاهرا همان شش هزار بیت صحیح تر می باشد. میرزا محمدعلی صائب تبریزی اصفهانی(م 1087ه.ق) در یکی از تعلیات شاعرانه خود می نویسد:« غزل‏گویی به ''صائب‏‘‘ختم شد از نکته پردازان /‏ رباعی گر مسلم شد ز موزونان‏ "سحابی" را» کتابی با عنوان کلیات دارد که بخش اول آن رساله ای به نام عروة الوثقی است مرکب از نظم و نثر که بارها به آیات قرآنی استشهاد شده است.

    مرحوم علامه اقبال لاهوری در سال 1905م برای‏ تحصیلات عالیه به جانب انگلستان رخت سفر بسته و از طریق‏ دریائی راه طولانی را طی نموده است. او گزارشهای مفصل‏ مسافرت خود را در دو بخش به زبان اردو نگاشته و در روزنامه وطن‏ لاهور به چاپ رسانده است. در نخستین گزارشی که‏ از بندر عدن ارسال داشته، ضمن ذکر مباحث خود با یکی از کشتی‏نشینان فاضل می‏نگارد:« ایشان حکیم عمر خیام را بسیار می‏ستایند ولی من‏ به ایشان گفتم: اروپائیها هنوز به مطالعه رباعیات سحابی استرآبادی‏ نجفی توفیق نیافته‏اند و الا امکان داشت که عمر خیام‏ را فراموش بکنند و به معرفی و ستایش سحابی بپردازند». پیداست که اقبال رباعیات سحابی را نکو خوانده و در سبک‏ دو بیتی‏های خود، اگرچه بیشتر به تقلید بابا طاهر عریان همدانی‏ توجه کرده، به مطالب رباعیات سحابی نیز نظر ‏ داشته است.

هرکس که نه ترک اختیار خود کرد /  او کار خدا نکرد، کار خود کرد

 زاری و نیاز و عجز می‏خواهد عشق / ‏ کس را نتوان به زور یار خود کرد

 


برچسب‌ها: سحابی استرآبادی, شعر استرآباد, کمال الدین سحابی, استرآباد
+ نگاشته شده در  پنجشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 14:55  توسط علی بایزیدی (ع.سروش)  | 

تقدیم به فرشته ی  مادر، که بر زمین می زیَد!

 

دستهایت را! دستهایت را! از نواختنم دریغ مدار!

که نیازِ نازِ نوازشت،  سرودِ سوریِ سودائی است

که این سر، بر  لب دارد  و  این تن، در دل!

گامهایت را! گامهایت را! به نرمی بردار!

که برین بهشتِ  برترِ   باری،به  زیرِ    پرند  پایِ پریوَشت،

ازل واره منزلگهی را گزیده را به سُکنی!

چشمهایت را! چشمهایت را! از نگریستنم فرو مبند!

که پرتوِ مهر مهربانِ نجیبِ نرگسِ مستت،

فروغِ فرحتِ فانوسِ شوق است و شرارِ شعله یِ شور!

آغوشت را! آغوشت را! به در  برابرم فراخ دار!

که هُرمِ هاله یِ صدرت،

سرایِ سورِ سعادت است  و پناهِ پهنه یِ پرنیانیِ عشق!

و  حضورت را! حضورت را! هرگزم  دور   مدار!

که بودِ جودِ   وجودت، چو   بی کرانه آبیِ آرامِ بحر   و    این زلالِ جاریِ رود،

ترنُّمِ ترانه یِ هستی نوازِ  زندگانی است و حیات!

حالیا ، چه بایدت خواند  و  چه شایدت نامید؟ که زیباتر فرشته واژه یِ قدسی تو راست!

متبرک نام تو، مادر!

                          

پی نوشت: نگارنده وبلاگ استارباد این شعر را در تابستان سال ۱۳۸۳در تقدیم به مادر گرانقدرش سروده بود و اینک این شعر را با بوسه ای جانانه از این راه دور بر آن دستان مهربان، به آن فرشته زمینی تقدیم می کند.

 


برچسب‌ها: بانوی مادر, علی بایزیدی, ع, سروش
+ نگاشته شده در  شنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 0:46  توسط علی بایزیدی (ع.سروش)  | 

 

معارج السئول و مدارج المامول

این اثر از آثار ارزنده علاّمه بزرگوار کمال الدین حسن بن مولی شمس الدین محمّد بن الحسن الاسترآبادی النجفی است. او, از مفاخر دانشمندان شیعه در قرن هشتم هـ.ق. به شمار می رود و از خبرگان بنام شیعه در تفسیر و فقه است. کمال الدین حسن, در بیت علم و تقوی و فضیلت در استرآباد دیده به جهان گشود. پس از فراگیری دانشهای مقدماتی در محضر پدر, مولی شمس الدین محمد, که از فقیهان بنام آن دوران بود, به نجف اشرف رخت کشید و در آن جا از محضر عالم فرزانه فاضل مقداد, کسب فیض کرد و به دلیل رشد علمی و تقوای عملی, به زودی در زمره بزرگان زمان خود قرار گرفت. میرزا عبداللّه افندی در ریاض العلما, جزء اول, در قسمتی از ترجمه حسن بن محمّد نگاشته است: المولی الجلیل کمال الدین حسن بن مولی شمس الدین کان من أجلّة المتأخرین عن الشیخ مقداد من اصحابنا.

کمال الدین حسن, از بزرگان فقیهان شیعه پس از شیخ مقداد بود. تاریخِ درگذشت این فقیه و مفسر عالی مقام را در تراجم ثبت نکرده اند, ولی وقف کننده (معارج السئول), در پشت کتاب نوشته است: معروف است قبر مولی حسن نجفی [مؤلّف معارج السئول] در شهر تون می باشد.

نوشته های مولی کمال الدین:

1. شرح کتاب الفصول النصریّة در سال 870هـ.ق.

2. عیون التفاسیر: در چهار جلد است.

3. معارج السئول و مدارج المأمول, در تفسیر پانصد آیه از آیات الاحکام.

در این مقال, سخن درباره اثر ارزشمند معارج السئول نوشته مولی کمال الدین است. این اثر را بسیاری از دانشوران و صاحب نظران و شرح حال نگاران ستوده اند, از جمله, آقا بزرگ تهرانی (الذریعه, شماره 4512) می نویسد: وقال شیخنا النوری: انه أحسن ما اُلّف فی تفسیر آیات الأحکام وأبسط.  معارج السئول, از نیکوترین و پرحجم ترین کتابهایی است که در تفسیر آیات الأحکام نگاشته شده است. دیگری می نویسد: وقد حذا بهذا الکتاب حذو الشیخ مقداد فی کنزل العرفان ولکن هو أبسط وأفید من کنز العرفان بما لا مزید علیه وهو کتاب جلیل کثیر النفع فی الفقه والتفسیر وقد ینقل عن هذا الکتاب سبط الشیخ علی الکرکی فی رسالة اللمعة فی تحقیق أمر صلاة الجمعة.

نویسنده در این کتاب, روش شیخ مقداد را در کنز العرفان, پیش گرفته و پا جای پای او قرار داده است, ولی کتاب معارج, پر حجم تر و سودمند تر از کنزالعرفان است و کتابی است, شریف و بسیار سودمند در زمینه فقه و تفسیر که گاه سبط شیخ علی کرکی در رساله: (اللمعة فی تحقیق أمر صلاة الجمعة) از آن نقل می کند. نویسنده, کتاب را با حمد و ستایش پروردگار آغاز می کند و سپس درباره چگونگی نگارش آن می نویسد: فقد أشار إلی من طاعته حتم واسعافه غنم أن استخرج من عیون التفاسیر الّذی حضّنی الله بتصنیفه تفسیر الآیات الّتی فی اصول للأحکام الشرعیة وأدلة الفروع الفقهیّة ومبلغها خمسمأته آیة بحسب الکمیّة.

از مطالب بالا روشن می شود: این کتاب, مجموعه ای استخراج شده از نوشته دیگر نویسنده: عیون التفاسیر است و همان گونه که خود اشاره کرده, شمار آیاتی که به بحث گذارده, پانصد آیه است. نویسنده آن گاه در بخشی دیگر, روش نگارش خود را برگرفته شده از کنزالعرفان فاضل مقداد دانسته و می نویسد:  و ترتیبها علی الترتیب الواقع فی کسب المسائل الفرعیّة شیخنا بل شیخ العالم نادرة نوع بنی آدم جامع الفروع والاصول أبو عبدالله المقداد بن عبدالله بن محمّد بن السیوری النجفی, قدس سره.

نویسنده کتاب را با مقدمه و براساس ترتیب بندی و باب بندی کتابهای فقهی, از طهارت شروع و در کتاب جنایات به انجام رسانده و آن گاه خاتمه ای بر آن نگاشته است. نویسنده در آغازه کتاب به اختصار, فایده هایی را یادآور می شود که همه آنها در راستای فقه و تفسیرند: الاُولی: فی التعریفات (اصول الفقه). الثانیة: بیان غایته. الثالثة: بیان مبادیه. الرابعة: بیان موضوعه وهو الادلة والاحکام. در ذیل, به نمونه هایی از آن بحثها اشاره می کنیم: واعلم ان الکفر قد یطلق علی ما یقابل التخیل أعنی حرکة النفس فی المحسوسات و هو حرکة النفس فی المعقولات ای حرکة کانت و علی مایقابل البداهة.

نویسنده پس از بحث در مقوله هایی از منطق در ذیل عنوان: (تعریفات), مانند: بحث از اشکال اربعه, حد و اقسام آن رسم و اقسام آن, شرایط حد و قیاسهای منطقی و بحث را به قرآن و حقیقت و تعریف آن می کشاند:  اذا عرفت ذلک فاعلم ان القرآن فی اللغة مصدر و فی العرف عَلَم لما نقل إلینا بالتواتر أنه انزل علی نبینا(ص) من الکلام المعجز.  بدان که قران در لغت, مصدر و در عرف مسلمانان عَلَم است. از آن چه به تواتر برای ما نقل شده: قرآن کلام معجزه ای است که بر پیامبر اسلام(ص) نازل شده است. سلسله مطالب گذشته را با مباحثی از علوم قرآن, همچون: محکم و متشابه, قراءات هفتگانه و حجت بودن آنها و خاتمه ای با رموز الفبایی به پایان می برد. ذی المقدمة و هر یک از کتابهای فقهی نیز, در سه بخش سامان یافته است: مقدمه, تفسیر آیات و فروعات فقهی. نویسنده با کمک از عنوانهای گوناگون, مانند: کشف, تذییل, تدقیق, تحقیق, تنبیه و تبیین, اندیشه های خود را تشریح می کند. اشاره به نمونه هایی از عنوانهای یاد شده, ما را با اندیشه های نویسنده, آشناتر می سازد. در کتاب طهارت, بحث کوتاهی را درباره (سنّت) ذیل عنوان (تحقیق) این گونه مطرح می کند: تحقیق: السنة فی اللغة الطریقة والعادة وفی الاصطلاح فی العبادة النافلة وقد جاءت بمعنی المستحب والمندوب وهو مایمدح ویثاب فاعله ولایذم ولایعاقب تارکه وفی الادلة ما صدر عن النبی(ص) غیر القرآن من قوله (أو فعله أو تقریره)

تحقیق: سنّت در لغت, به معنای روش و عادت است و در اصطلاح [فقهی] به معنای عبادت مستحبی. گاهی به معنای مستحب می آید; یعنی آنچه که انجام دهنده آن, برای انجام آن ستایش می شود و ثواب می برد و اگر ترک شود, ترک کننده آن, نکوهش نخواهد شد. سنت, در باب ادله, به آنچه که از رسول اکرم(ص) صادر شده است اطلاق می شود, البته غیر از قرآن شریف; یعنی قول و فعل و تقریر آن حضرت. در مبحث صلات, آیاتی را یادآور می شود که اصحاب بر واجب بودن نماز ارائه کرده اند و در ذیل عنوان: (تنبیه) یکی از آن آیات: (قد أفلح المؤمنون الذین هم فی صلوتهم خاشعون) را به بوته بررسی می نهد و چگونگی دلالت آن را بر واجب بودن نماز, این گونه متنبه می شود:  تنبیه: اما الدلالة علی الوجوب: فلان الجملة أعنی (الذین هم فی صلوتهم خاشعون) إما وصف وإما استئناف کما نبهناک علیه وعلی کلی التقدیرین یفهم منهما و مما عطف علیهما من الجمل علّیة الحکم لهم بالفلاح بل بالایمان علی تقدیر کونه صفة کاشفة والحکم لهم بحصرکون الجنّة میراثاً لهم کما صرح به فی قوله: (اولئک هم الوارثون الذین یرثون الفردوس) ولو لم یکن ما أتوا به مأموراً به لما ترتب علیه ما ترتب واذا کان مأموراً به والأصل فی الأمر الوجوب, کان جمیع ماذکر من مضمون الجمل المذکورة واجباً فیکون الصلوة واجبة.)

در این کتاب, افزون بر توجه به آرای فقیهان, به أقوال نحویان و قراءات گوناگون نیز به اندازه نیاز پرداخته شده است. نویسنده در پایان, پس از حمد و ثنای خداوند, درباره تاریخ به پایان رسیدن نگارش اثر می نویسد: کان إتمام هذا النعمة عصر یوم السبت ثامن عشر جمادی الآخر سنة إحدی وتسعین وثمانمأته علی ید الفقیر إلی اللطیف الحفی, الحسن بن محمد بن الحسن النجفی.

این کتاب تاکنون به طبع نرسیده و نسخه های فراوانی از آن در کتابخانه های بزرگ کشور موجود است. البته, مؤسسة احسن الحدیث, از موسسات قرآنی در قم, هم اکنون در حال تصحیح و تعلیق (معارج) است, به امید این که خداوند به دست اندرکاران این مؤسسه توفیق دهد, تا هر چه زودتر این اثر شریف را چاپ و در اختیار فرهیختگان قرار دهند.


برچسب‌ها: محمد بن حسن استرآبادی, معارج السئول, علمای استرآباد, استرآباد
+ نگاشته شده در  چهارشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 20:22  توسط علی بایزیدی (ع.سروش)  | 

   

    از مظاهر خاص تمدن ایرانی تا چند سال پیش در هر شهر و قریه و کوره‏دهی،آسیا بود و همانطور که امروز آبادانی شهرها را به تعداد سینماها و مراکز هنری آن می‏شناسند و روزگاری تعداد مساجد و کثرت منا بر میزان بزرگی و آبادانی شهری بود،برای هر ده‏و کوهستان هم،آسیا،سمبل و نشانهء آبادانی بود تا جائیکه فردوسی نیز وقتی میخواست‏آبادی کوهستانی را توصیف کند چنین میگفت:

یکی کوهش آمد به ره پر گیا                     بدو اندرون چشمه و آسیا

    یا هنگامی که میخواستند میزان آب رودخانه یا قناتی را اندازه بگیرند با همین‏کلمه آسیا بیان میکردند و می‏گفتند،فی المثل،فلان قنات سه یا چهار«آسیاگردان»آب‏دارد و هزار سال پیش حدود العالم در باب قدرت آب رودخانهء جیرفت نوشت که«آب وی چندان‏است کی شصت آسیا بگرداند»

     البته اینروزها دیگر آسیا و اسباب آن را مثل تنوره و سنگ رویین و سنگ زیرین‏و پره و اندا و شی‏هنز و پیمانه و تنزه و دلو و حتی آسیابان و آنچه را مربوط به آنست-کم‏کم‏باید مثل گلاب‏پاش و آفتابه لگن در موزه‏ها دید و تماشا کرد،زیرا آسیاب برقی-که در واقع‏باید آن را«برق آس»یا«الکترو آس»خواند(از مقولهء خر آس و آسباد و گاو آس و دست آس‏و آسیا چرخ و ستور آس و...)دیگر جای همهء آنچه را بنام آسیا خوانده می‏شد،گرفته است‏و علاوه بر آن،جائی که آردش از آمریکا بیاید،دیگر آسیایش بچه امدی بپاید! معروفترین نوع آس،آسیاب بود که تنوره‏ای معمولا به عمق بیش از ده متر داشت‏و در انتهای آن سوراخی باریک بود،آبی که درین تنوره داخل میشد با فشار،پره‏های‏چرخی چوبین را که در برابرش بود میگرداند و با گردش چرخ،سنگی عظیم که بر بالای‏میلهء وسط آن چرخ کار گذارده شده بود-به چرخش در میآمد و این سنگ گردان بر سنگی‏ ثابت که زیر آن قرار گرفته بود مماس بود1و دانه‏ای که از سوراخ سنگ گردان بین این‏دو سنگ قرار می‏گرفت آرد می‏شد و از اطراف سنگ زیرین فرو می‏ریخت و در محفظه‏ای‏قرار می‏گرفت و آسیابان با پیمانه آرد را می‏پیمود و از هربار آرد یک من یا یک من و نیم‏بار تنزه خود را برمی‏داشت و ما بقی را بصاحب بار می‏داد.آسیاهائی دیده‏ایم که در روز25 من«بار»تنزهء آن بوده است.

    گاه بود که در مسیر یک آب چندین آسیا کار می‏کرد چنانکه تعداد آسیاهای‏«سر آسیاب شش»کرمان از شش می‏گذشت و به آب تفت یزد«ده آسیاب دائر بود در زمستان و تابستان». و در نیشابور در طول دو فرسنگ چهل آسیاب بر رودخانه‏ای دایر بود. دستگاه آسیاب در زیرزمین قرار داشت-تا تأمین فشار آب ممکن گردد-و آسیابان‏معمولا پیرمردی بود-یا پیر نمایش داده می‏شد.زیرا معمولا ریش و سبیل آسیابانها از آرد سپید می‏شد و بسا که صاحب این موی و ریش و سبلت سپید،سن و سالی هم نداشت ولی پیر نما بود،و بهمین سبب معمولا مردم کم‏تجربه را به آنان که موی در آسیا سفید کرده‏اند تشبیه‏می‏کردند. در تاریخ ایران دو سه جا هست که آسیا هم نقشی دارد و رلی بازی می‏کند،یکی‏از آن جاها، آسیای گرگان است که صفحه‏ای اختصاص بخود در تاریخ دارد و توضیح آن اینست:

    سلیمان بن عبد الملک خلیفهء اموی،از طرف خود،یزید بن مهلب را حاکم خراسان‏ کرد و او در سال 98 هـ.به خراسان آمد و قصد فتح گرگان نمود و سپهبد طبرستان را در قلعه‏ای محاصره نمود«حصار بر اصفهبد طبرستان دراز شد و طعام تنگ شد و صلح خواست از یزید،پس یزید صلح کرد با ایشان بر هزار بار هزار هزار درم(یک بیلون درم)و دویست هزار، و چهارصد خروار زعفران و جامهء طبرستان از گلیم‏ها و دستارهاو آنکه از طبرستان خیزد و چهارصد برده،بر سر هر برده‏ای سپری،جامی سیمین بر سر زده از چهار صد مثقال،آن همه‏بستد،و به گرگان آمد به گشادن.»

   محاصرهء گرگان مدتی طول کشید و یکی از امیران عرب درین محاصره کشته شد.پس یزید«سوگند خورد که من همی کشم تا بر خون ایشان آسیا بگردانم و بران آرد کنم و نان‏پزم و بخورم...شهر بگرفت و از ایشان چهل هزار مرد بکشت پیش خویش،و ایشان را همه‏از شهر بیرون آورد بجایی کی(که)آسیا آنجا بود و بر آن آب همی گشت،و آسیا بر خون ایشان‏و بر آب همی گشت و آرد کرد و نان پخت از آن آرد و بخورد تا سوگند او راست گشت» گویا مردم شهر را بین سپاهیان تقسیم کرده بود به هر سپاهی چهار و یا پنج تن رسیده‏و به قول میر خواند«به قتل خلائق فرمان داد و بعضی از قتله را چهار و برخی را پنج مقتول رسید، قاتلان،اسیران را برکنار جوئی که به آسیائی میرفت-بنا بفرمودهء یزید-برده و مانند گوسفند ذبح کردند و از آرد آن آسیا طعامی مرتب گردانیده،پیش یزید آوردند تا بخورد و از عهدهء سوگند خویش بیرون آید،و فرمود تا در مسافت دو فرسخ دارها زدند و چهار هزار کس دیگر را از آنها بیاویختند. برخی نیز نوشته‏اند که هنگام کشتن مردمان،چون خون منعقد میشد و از تنوره‏پائین نمی‏رفت و آسیا نمی‏چرخید،جمعی یزید را از ادامهء این کار بر حذر داشتند و چون‏سوگند یاد کرده بود،به اشارهء برخی از همراهان آب را با خون در آمیختند تا آسیا راه‏افتاد و نان پخته شد.

ظاهر آنست که بعد از همین واقعه است که«آسیا به خون چرخیدن»به صورت ضرب‏المثل در شعر فارسی پیدا شده،فردوسی گوید:

به خون غرقه شد خاک و سنگ و گیا            بگشتی به خون گر بدی آسیا

و یا عبید زاکانی آن شوخ لطیف طبع که این شعر جدی را چه خوش سروده:

دل بر این گنبد گردنده منه،کاین دو لاب                ‏ آسیائی است که بر خون عزیزان گردد

 

منبع: باستانی پاریزی، دکتر محمد ابراهیم، آسیای هفت سنگ، مجله وحید،

سال چهارم، شماره هفتم، صص 617-623.

 

 


برچسب‌ها: آسیای گرگان, فتح گرگان, یزید بن مهلب, جرجان
+ نگاشته شده در  دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 20:28  توسط علی بایزیدی (ع.سروش)  | 

  

   شصت و چهار سال پیش هفته نامه آئین اسلام در شماره ۲۰۲ مورخه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۲۷ صفحه نوزدهم ذیل اخبار جهان و ایران نوشته است که: اعلیحضرت همایون شاهنشاهی ساعت هشت و نیم‏ روز شنبه از تهران با قطار سلطنتی بقصد عزیمت فرمودند موکب همایونی نیم ساعت بعد از ظهر یکشنبه در میان احساسات‏ فوق العاده اهالی بگرگان تشریف فرما شدند در طول مسیر ملوکانه طاقهای نصرت و متعدده فصلی از طرف اهالی برپا بود و مخصوصا در مراجعت از گرگان و ورود به بندر شاه و بندر گز و بهشهر و ساری و شاهی و بابل احساسات اهالی بی نظیر بود و و در شاهی کارگران چنان ابراز احساساتی نموده بودند و شاهنشاه را در میان خود گرفته بودند که هر بنده‏ای را متاثر مینمود.


برچسب‌ها: محمدرضا شاه, هفته نامه آئین اسلام, گرگان, ورود شاه
+ نگاشته شده در  جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 10:37  توسط علی بایزیدی (ع.سروش)  | 

 

    زنده یاد استاد حسینعلی هروی گرگانی، حافظ پژوه و شارح بزرگ معاصر در سال 1297 در گرگان متولد شد، پدربزرگ وی حبیب الله خان سررشته دار، عضو محکمه حقوق استرآباد و جد اعلایش، حاج شیخ عبدالصمد خان مقصودلو موقرالملک، از چهره های سرشناس گرگان بودند.

    استاد پس از اتمام تحصیلات ابتدائی در گرگان، به تهران رفت و متوسطه را در آنجا گذراند سپس وارد دانشگاه تهران شد و در رشته زبانهای خارجه (1322) لیسانس گرفت، در 1334 به پاریس رفت و دوره ای عالی در زبان و ادبیات فرانسه گذرانید. در سال 1349 در دانشکده الهیات، دکترای فرهنگ و تمدن اسلامی خود را با رساله « مذاهب موجود در خلیج فارس» به تصویب رسانید. پس از اتمام تحصیلات به تدریس، تألیف، مقاله نویسی و ترجمه روی آورد، تسلطش بر زبان فرانسه موجب شد تا ترجمه کتب معروفی چون «فرهنگ البسه» ر.پ.آ.دُزی، «زندگی نامه داستایوسکی» هانری تروا، «درسهایی برای خوش زیستن در زندگی زناشویی» آندره موروا و یک جلد از کتاب «تاریخ بزرگ جهان» را رقم بزند. فرهنگ البسه مسلمانان، در رشته ترجمه ادبی، برنده جایزه سلطنتی 1345 گردید بزرگترین سبب حسن شهرت هروی، کتاب چهار جلدی «شرح غزلهای حافظ» است که پس از سالها تحقیق در 1367 منتشر شد، کتاب ارزشمندی که هنوز جایگاه رفیعی در عرصه پژوهشهای حافظ شناسی دارد.

       هروی با انتشار مقالات متعدد در نشریات معتبر به نقد کتب منتشره درخصوص دیوان خواجه حافظ می پرداخت امری که او را به چهره ای خاص در این زمینه مبدل کرده بود، مقالاتی که گهگاه رویه ای تند و طعنه آمیز به خود می گرفت و زمینه بروز مباحثات مختلف را فراهم می نمود، در بهار 1353 مقاله ای باعنوان «نقدی بر حافظ مسعود فرزاد» به طبع رسانید و سبب شد تا فرزاد نیز مقاله ای بی محابا در همان نشریه بنگارد. از دیگر مقالات انتقادی ایشان می توان به نقد دیوان حافظ، تصحیح ابوالقاسم انجوی شیرازی یا « سخنی از تصحیح جدید دیوان حافظ» در معرفی دیوان حافظ، تصحیح دکتر خانلری اشاره کرد. مباحثات وی اساتید دیگری چون دکتر اسلامی ندوشن، فتح الله مجتبایی و ایرج افشار را نیز مورد عنایت قرار داده است، روند این رویدادها موجب گردیده بود تا خود نیز به لحن مزاح در مقاله «چرا نه در کنار هم؟»( کیهان فرهنگی اسفند 1367) چنین بنگارد:« در کنگره حافظ شیراز مصاحبت استادى از دانشگاه اصفهان نصیبم شد.خوش سخن و لطیفه پرداز.روزى از من پرسید شرح حافظ شما چند جلد شده، گفتم چهار جلد.به همان لهجه ظریف اصفهانى گفت بگویید هشت جلد، چون با سابقه‏اى که من به مشاجرات قلمى شما در باب حافظ دارم باید منتظر نقد و نظرهاى بسیار باشید.»، سلسله مقالات وی در کتابی با عنوان «مقالات حافظ، دکتر حسینعلی هروی» توسط عنایت الله مجیدی به طبع رسیده است.

    استاد حسنعلی هروی بر اثر ابتلا به بیماری ریوی در ششم اردیبهشت 1372 در تهران درگذشت و بنا به وصیتش به دلیل تعلق خاطر در دیار سرسبز و باستانی اش، گرگان، به خاک سپرده شد.

شرف الدین خراسانی، شعر«ظلم مرگ» را در رثای او سروده که برخی ابیات آن از این قرار است:

« دردا که مرگ یاران ما را ز هم جدا کرد / بر رفتگان ستم کرد بر ماندگان جفا کرد / دردا مگر ندانست در بند مهر اوئیم / آن رفته ای که ما را زود اینچنین رها کرد / آن رفته ای که عمری با حافظ آشنا بود / خلقی به او ثنا گفت، حافظ به او دعا کرد / چون زنده بودن او درد گران او گشت / او درد زندگی را با مرگ خود دوا کرد.»

 


برچسب‌ها: حسینعلی هروی, حاظ شناسی, گرگان, علمای گرگان
+ نگاشته شده در  چهارشنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 0:0  توسط علی بایزیدی (ع.سروش)  | 

  

   رابرت بایرون نویسنده کتاب سفر به کرانه‏های جیحون، نوه لرد بایرون شاعر و از نجبای‏قرن پیش است که در 1933 همراه با کریستوفر سایکس پسر سر پرسی سایکس،مستشرق‏انگلیسی،عزم سفر به ایران و افغانستان می‏کند تا به رؤیای خود در مورد دیدار از کرانه‏های‏جیحون و آثار تاریخی اطراف آن جامه عمل بپوشاند.هردو نفر از دانشجویان فرهنگ اسلامی‏داشنگاه آکسفورد بودند که درس و دانشگاه را نیمه‏کاره رها کردند و به سیر آفاق پرداختند.در این‏سفر بایرون و کریستوفر از ایتالیا راه می‏افتند و پس از گذر از قبرس،فلسطین،سوریه و عراق به‏ایران می‏رسند،سری به زنجان و تبریز می‏زنند و نگران از فرارسیدن زمستانی که در راه است و به‏امید این‏که پیش از بند آمدن راهها و گردنه‏های افغانستان از آنها عبور کنند،راهی آن کشور می‏شوند.مشکلات سفرشان با طنز خاصی توصیف شده و بر جذابیت کتاب می‏افزاید،کششی‏که طنز بایرون به سفر به کرانه‏های جیحون می‏دهد مانع از آن است که این کتاب مانند برخی از سفرنامه‏ها به گزارشی کسالت‏بار بدل شود.طنز بایرون زیبا و جزیی از روحیه اوست. ذیلاا مصادف با 24 آوریل بخشهایی از خاطرات او را که 79 سال پیش در منطقه استان گلستان رقم خورده است می آوریم:

   گنبد قابوس(حدود 60 متر)،24 آوریل: بعد از آن‏که در جاده بندر شاه کمی به عقب‏برگشتیم،از پایین جاده‏ای بین چپرها به سمت راست پیچیدیم.نیهایی بلند جلوی دید ما را گرفته‏بود.ناگهان مثل وقتی که کشتی از دهانه خلیجی بیرون می‏آید،وارد دشتی شدیم که به دریایی‏سبز رنگ،بی‏انتها و خیره‏کننده می‏ماند.من هرگز چنین رنگی ندیده بودم.در رنگهای سبز دیگر، مثل زمردی،یشمی،رنگ سبز مرمری،یا سبز پررنگ و زننده جنگلهای بنگال،سبز سرد و غم‏انگیز ایرلند،سبز کاهویی تاکستانهای مدیترانه،سبز پررنگ سواحل انگلستان،نشانی از رنگ‏آبی یا زرد هست که دیگر رنگها را تحت‏تأثیر قرار می‏دهد.ولی در اینجا رنگ سبز خالصی را می‏دیدیم که رنگ زندگی بود.خورشید گرم بود و چکاوکها بالای سرمان می‏خواندند.پشت‏سرمان کوههای مه‏آلود و جنگلی البرز به رنگ آبی آلپ قد برافراشته بودند.در مقابلمان تا خط افق گیاهانی سرسبز ادامه می‏یافت. درست مثل این بود که در یک کرجی پارویی و وسط اقیانوس اطلس هستیم،نه می‏فهمیدیم‏کجاییم و نه اثری از نشانه‏ای راهنما وجود داشت.همیشه به نظر می‏آمد که از سطح آنچه ما را احاطه کرده بود،پایینتریم و در محاصره باریکه‏ای سبز و برآمده قرار گرفته بودیم.اگر می‏نشستیم‏فقط می‏توانستیم تا شش متری خودمان را ببینیم و اگر می‏ایستادیم تا شش فرسخی و حتی در آن حالت هم تا آن شعاع شش فرسخی انحنای زمین به سبزی همان قسمتی بود که چرخهای‏ماشین از روی آن رد می‏شد،به‏طوری که نمی‏توانستیم تشخیص دهیم چی‏به‏چی است.تنها معیار مقایسه ما چیزهایی بودند که اندازه آنها را از پیش می‏دانستیم،مثل یک دسته ابه یا چادرهای ترکمنی با سقفهایی سفید که مثل قارچ روی مرغزار را خال‏خال کرده بودند،گرچه در مورد آنها هم باید منطقمان را به کار می‏انداختیم تا قبول کنیم که واقعا قارچ نیستند؛گله‏گله‏مادیان و کره اسب،گوشفندهای سیاه و سفید،گاو و شتر-گرچه شترها به شکلی برعکس ما را به اشتباه می‏انداختند چون آنقدر بلند به نظر می‏رسیدند که باز هم به زور می‏توانستیم قبول کنیم‏که آنها هیولاهای دوران ماقبل تاریخ نیستند.باتوجه به اندازه‏های مختلف کلبه‏ها و حیوانات، می‏توانستیم فاصله آنها را حدس بزنیم:هفتصد متر،بیش از یک کیلومتر،هفت کیلومتر.ولی‏آنچه اندازه این جلگه را آشکار می‏ساخت تعدد این چادرهای ایلیاتی است که هرجا را نگاه کنید، آنها را می‏بینید که سر برآورده‏اند،ولی در عین حال تمام آنها در حدود دو سه کیلومتر با چادرهای همسایه فاصله دارند.

    همانطوری که نقشه شهرها روی نقشه کشورها مشخص می‏شود،نقشه‏ای دیگر و در مقیاسی‏بزرگتر درست زیر چرخهای ماست.در اینجا سبزی فقط به سبزی علفهای معمولی ختم‏نمی‏شود،بلکه مربوط به تلألؤ خاص گندم و جو و ذرتی است که به آن رنگ زندگی می‏بخشد.این معبرهای پوشیده از گیاه پر بود از انواع و اقسام گلهایی چون آلاله،شقایق،زنبقهای ارغوانی و گلهای استکانی به رنگ ارغوانی تند و خیلی گلهای دیگر که تمام رنگها و شکلهایی را به نمایش‏گذاشته‏اند که هر طفلی اولین بار که به دامان طبیعت می‏رود با آنها روبه‏رو می‏شود.بعد نسیمی‏می‏وزد و موجی نقره‏ای در میان بوته‏های ذرت ایجاد می‏کند و گلها هم همراه با آنها سر خم می‏کنند؛یا ابری سایه می‏اندازد و همه‏چیز تیره می‏شود،گویی همه‏چیز لحظه‏ای به خواب‏می‏رود،گرچه چند متر آن طرفتر هیچ نشانی از آن موج نقره‏ای یا سایه ابرها دیده نمی‏شود؛به‏گونه‏ای که دنیای درون این علفزار پر از ظرافتهایی بود که از فاصله دور و به صورت دورنما قابل رویت نیست. اول که به این دشت رسیدیم به شوق آمده بودیم.حالا شور و شوق ما به جوش‏وخروش‏بدل شده بود.همه از شدت خوشحالی فریاد می‏زدیم و اتومبیل را متوقف کردیم تا این لحظات‏تکرار نشدنی نخستین دیدار از این مناظر به سرعت از چنگمان نگریزند.در این بهشت حتی‏چکاوکها هم دست از کناره‏گیری معمولیشان کشیده بودند.یکی از آنها به خاطر کنجکاوی‏اش‏تقریبا به کلاه من خورد.

    به گرگان‏رود رسیدیم که در مسیری به عمق تقریبی نه متر جریان داشت و کناره‏های بی‏آب‏و علف و گلی آن شکافی دلگیر در دل آن همه سبزی پدید آورده بود.پهنای آن به اندازه رودخانه سورن‏ در قسمتهای سفلای آن است و ما از راه پلی آجری و قدیمی که بر قوسهایی تیزه‏دار استوار بود از روی آن گذشتیم.در ساحل شمالی یک برج دیده‏بانی برای دفاع از این پل وجود داشت،که بالاخانه پیشامده آن،سقفی سفالی با رخبامی پهن و عریض داشت،مثل آنهایی که در اطراف سلسله جبال آپنن‏2می‏بینیم.از اینجا به بعد مسیرهایی سبز و هموار در جهات مختلف‏روی این جلگه گسترده شده بود و اگر گاهگاهی افرادی که سوار بر اسب یا شتر یا درشکه از کنارمان می‏گذشتند،راه را به ما نشان نمی‏دادند،تقریبا نمی‏توانستیم راهمان را پیدا کنیم.همه آنها ترکمن بودند،زنان با لباسهایی از جنس چیت گلدار و مردان با پیراهنهای ابریشمی قرمز ساده و گاهی پیراهنهای زیبای رنگارنگی که با نخهایی براق روی آنها گلدوزی شده بود.ولی‏تعداد کلاهای ترکمنی زیاد نبود.اغلب مردان کلاه پهلوی مارجوری بنکز را به سر داشتند یا دست کم مقوایی به شکل لبه کلاهی را به جلوی کلاه ترکمنی‏شان وصل کرده بودند. حالا کوه البرز به شکلی منحنی جلوی ما می‏پیچید و خلیجی سبز و کوچک را محصور می‏کرد.در این میان،در حدود سی کیلومتر آن‏سوتر برجی بلند و شیری رنگ در برابر کوههای‏آبی رنگ استوار ایستاده بود،که همان برج قابوس بود.یک ساعت بعد،به شهری کوچک‏ رسیدیم که محل دادوستد بود و خیابانهای عریض و مستقیم آن یادآور اشغال این منطقه از طرف روسها در دوران پیش از جنگ بود.برج یاد شده در شمال شهر و بر فراز تلی سبز رنگ و قدیمی قرار دارد،این تل ساخته دست بشر است و نوک برج را به آسمان نزدیکتر می‏کند.

    ستونی شمعی‏شکل با آجرهایی شیری مایل به قهوه‏ای از پاسنگی گرد سر برآورده و تا سقف‏نوک‏تیز خاکستری متمایل به سبزی بالا رفته است که مثل کلاهکی مخصوص خاموش کردن‏شمع،آن را در خود گرفته است.قطر سنگ پایه در حدود پانزده متر و کل طول آن در حدود چهل‏و پنج متر است.بالای ستون و بین پاسنگ و سقف آن ده ترک سه گوش دیده می‏شود که دو خط باریک کوفی،یکی در بالای ستون و درست زیر قرنیز و دیگری در پایین و بالای در باریک و سیاه ورودی،آن ترکها را قطع می‏کنند. آجرها باریک و درازند و چنان تیز و زاویه دارند که گویی تازه از کوره آجرپزی بیرون آمده‏اند و بنابراین نور خورشیدی را که از میان هریک از ترکها عبور می‏کند به صافی کارد به دو نیم‏می‏کنند.به موازات دور شدن ترکها از جهت تابش نور خورشید،سایه‏های روی دیوار منحنی‏بین آنها گسترده‏تر می‏شود،به‏گونه‏ای که باریکه‏هایی از نور و سایه،با پهناهایی متفاوت،به‏شکلی عجیب به حرکت درمی‏آیند.همین تقابل حرکت عمودی در برابر حلقه نوشته‏های کوفی‏است که از خصوصیات این بناست،خصوصیتی بی‏مانند در دنیای معماری. توی برج خالی است.پیشتر پیکر قابوس را در تابوتی شیشه‏ای گذاشته و از سقف این برج‏آویخته بودند.او در 1007 در گذشته است و بیش از هزار سال است که این برجی که شبیه‏فانوس دریایی است خاطره او و نبوغ ایرانی را در ذهن چادرنشینان کناره دریای آسیای مرکزی‏زنده نگه می‏دارد. امروز افراد بیشتری به دیدار این بنا می‏آیند که لا بد از این تعجب می‏کنند که چگونه‏توانسته‏اند در آغاز دومین هزاره میلادی،با استفاده از آجر،بنایی چنین فوق‏العاده بسازند که از نظر بازی با سطح و تزیینات استادانه‏تر از هر بنایی است که از آغاز تاریخ تاکنون با این مصالح‏ساخته‏اند. [حرفهای مبالغه‏آمیز جهانگردان درباره چیزهایی که آنها دیده‏اند ولی اغلب مردم آنها را ندیده‏اند،اغلب قابل اعتماد نیست؛من این مطلب را می‏دانم چون خودم هم در این زمینه متهم‏هستم.ولی دو سال بعد که در محیطی کاملا متفاوت(پکن)این خاطرات را دوباره خواندم، هنوز هم همان عقیده‏ای را داشتم که پیش از رفتن به ایران در ذهنم ایجاد شده و آن روز عصر در آن دشت بر آن استوار شده بودم:این‏که گنبد قابوس در شمار یکی از مهمترین بناهای دنیاست.]

    فرمانده نظامی موقع شام به ما سر زد و این روایت را برایمان نقل کرد که پیشتر چیزی بالای‏برج می‏درخشیده است،گویا جنس آن از شیشه یا کریستال بوده و به اعتقاد مردم چراغی توی آن‏بوده است.گویا روسها آن را با خود برده‏اند،البته فرمانده توضیح نداد که چطور دستشان به آن‏رسیده است.شاید این روایت اشاره‏ای تحریف شده درباره تابوت شیشه‏ای قابوس باشد که به‏نظر می‏رسد واقعیتی معتبر است،چون جنابی‏1،تاریخنویس عرب نیز کمی پس از مرگ قابوس‏این مطلب را ثبت کرده است. همه اطراف ما پر از آثار عتیقه است و ایکاش وقت داشتیم و می‏توانستیم برای بازدید از آنها در اینجا توقف کنیم.سد اسکندر فقط در چند کیلومتری شمال گرگان است و گفته می‏شود باتلاقهایی که در شرق این رود قرار دارند پر از ویرانه‏هایی است که هیچ‏کس اقدام به کاوش در آنها نکرده است.بقایای آثار ماقبل تاریخ هم هست.چندی پیش خانواده‏ای ترکمن مقبره‏ای پر از ظرفهای برنزی پیدا کردند و آنها را ربودند و به مصرف کارهای روزمره رساندند.بعد بخت از آنان‏روی برگرداند و خودشان این را به حساب بی‏حرمتی به آن مقبره گذاشتند،پس به مقبره برگشتند و تمام آن ظرفها را دوباره در آن خاک کردند.می‏توان تصور کرد که اگر استادان می‏دانستند این‏گنجینه باستانشناسی در کجا قرار دارد،چه هجومی به آن می‏آوردند. فرمانده این خبر بد را هم برای ما آورده است که به دنبال باران و ریزش کوه جاده بجنورد بسته شده است.شاید ما بتوانیم از آن راه رد شویم ولی کامیونی،بعد از پنج روز سفر در این راه، نیمه متلاشی در آن گیر کرده است،ما جرأت نمی‏کنیم اتوموبیلمان و از آن مهمتر سفر به‏افغانستان را به خطر بیندازیم.بنابراین داریم بررسی می‏کنیم که از بالای کوههای شاهرود با اسب‏سفر کنیم و اتومبیل را از راه فیروزکوه پس بفرستیم.


برچسب‌ها: رابرت بایرون, گنبد قابوس, سفرنامه, روزشمار
+ نگاشته شده در  یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 14:0  توسط علی بایزیدی (ع.سروش)  | 


   با همت فن آوران علوم آزمایشگاهی و مدیریت فرهنگی و روابط عمومی مر کز آموزشی درمانی نمازی ، در سالروز میلاد " حکیم بزرگ ، جرجانی " و روز آزمایشگاه ، غرفه خدمت دهی به مراجعین با هدف آگاهی از توانمندی های علمی این قشر تلاشگر در عرصه سلامت ، در مبداء ورودی مرکز ، جنب مسجد نمازی آغاز به کار نمو 

 

                           

    

پی نوشت ۱: در تهران یک مرکز درمانی به نام حکیم جرجانی واقع در میدان امام حسین(ع) - خیابان دماوند - خیابان بخشی فرد در حال فعالیت بود که در اسفند ۱۳۸۶ به دنبال مشکلات مالی و اعتصاب کلیه کارکنان تعطیل گردید. البته در حال حاضر مشغول به فعالیت مجدد می باشد. در اصفهان یک بیمارستان از سال ۱۳۴۹ به نام حکیم جرجانی بنا شده که در ابتدای خیابان زینبیه واقع است اما متاسفانه در سال ۱۳۸۷ به دلیل مسائل مالی در آستانه تعطیلی قرار گرفت. در اهواز نیز بیمارستانی به نام جرجانی از سال ۱۳۵۸ واقع در خیابان دکتر شریعتی - خیابن شهید قنواتی مشغول به فعالیت است که این بیمارستان نیز دچار مسائل مالی است.نام مرکز قلب بیمارستان شهید محمدی شهر بندرعباس به نام حکیم جرجانی مزین است. در شهر خمام گیلان و ورامین نیز آزمایشگاهی به نام جرجانی وجود دارد. در مشهد مقدس دانشگاه عالی پرستاری ای به نام جرجانی از سال ۱۳۳۸ مشغول به کار است. در تهران و رشت نیز داروخانه ای به نام جرجانی فعالیت می کند.

پی نوشت ۲: وبسایت دانشگاه علوم پزشکی کرمان به مناسبت سالروز تولد حکیم جرجانی مطلبی خواندنی در دوصفحه منتشر کرده است که می توانید از اینجا مطالعه نمائید

                  


برچسب‌ها: حکیم جرجانی, علمای جرجان, روز علوم آزمایشگاهی, بیمارستان جرجانی
+ نگاشته شده در  جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 15:56  توسط علی بایزیدی (ع.سروش)  |