فصلنامه فرهنگی،هنری،ادبی،تاریخی استارباد

اِستارباد تصحیف"إسترآباد",نام پیشین گرگان کنونی و استان گلستان است!

 

    مولانا بدرالدین[نورالدین] هلالی جغتائی استرآبادی، اجدادش از ترکان جغتا(ماوراء النهر) بودند اما در استرآباد(گرگان) نشو و نما یافت، در جوانی به خراسان رفت و در هرات ساکن گردید. از مصاحبان امیر علیشیر نوائی بود، امیر او را در مجالس النفایس به نیکی ستوده و دعای خیر در حق وی روا داشته است. زنده یاد استاد سعید نفیسی در مقدمه دیوان او آورده است:« هلالی استرآبادی قطعاً یکی از بهترین غزل سرایان ایران و یکی از بزرگترین شاعران اواخر قرن نهم و اوایل قرن دهم بوده است. از اقسام مختلف شعر قطعاً غزل را بهتر می سرود و بیان بسیار لطیف و شورانگیز و روان و سلیس دارد.» روایت است روزی که به ملازمت امیر علیشیر رسید این مطلع را برخواند:« چنان از پا فکند امروز آن رفتار و قامت هم / که فردا بر نخیزم بلکه فردای قیامت هم» امیر از این بیت خشنود گردید و گفت: تخلصت چیست؟ گفت: هلالی. امیر فرمود: بدری! بدری!

    دیوان اشعار، مثنوی شاه و درویش، لیلی و مجنون و صفات العاشقین از آثار اوست. دیوان اشعارش مشتمل بر 420 غزل، 10 قطعه، 4 قصیده و 35 رباعی است. مثنوی شاه و درویش، سراسر ماجرای عشق و دردی است افلاطونی که از سوی یک درویش به یک شاهزاده جوان ابراز شده است، ظاهراً یکی از علل پرداختن هلالی به این مثنوی، ایرادی بوده است که هاتفی شاعر به او گرفته و در جایی بیان داشته بود که هلالی تنها در غزل دستی دارد در سرایش مثنوی و دیگر قالبهای شعری ناتوان است. مثنوی صفات العاشقین نیز مشتمل بر 4449 بیت از شاهکارهای دیگر اوست متأسفانه از مثنوی لیلی و مجنون هلالی جز چند بیت محدود چیزی باقی نمانده است.

    در سال 935ه.ق که ابوالغازی عبیدالله خان بن محمود ازبک، پنجمین پادشاه سلسله شیبانیان، هرات را به تسخیر خود در آورد، بیداد بسیار کرد و خونریزی ها به راه انداخت، علت اصلی این قتل و غارتها را اختلافات مذهبی نوشته اند چرا که عبیدالله خان از اهالی سنت حنفی بود و نسبت به تشیع و خاندان صفویه عداوت و کینه ای عمیق داشت. قاضی احمد میر منشی قمی در خلاصة التواریخ آورده است که « از جمله مقتولان مظلوم و کشتگان معلوم، مولانا هلالی بوده که نظم بلندش بر السنه و افواه جاری.» قتل هلالی به ظن قوی در 936ه.ق در چهارسوق هرات روی داده و از برخی افراد استماع افتاده است در محلی که مولانا را به چهارسوق آوردند روی او مجروح شده، سر او شکسته، خون از او می رفت، مهری شاعره به دیدنش آمد و این قطعه را بر او خواند:« این قطره خون چیست به روی تو هلالی؟ / گویا که دل از غصه به روی تو دویده»، قاتل وی سیف الله نامی بود لذا جمله « سیف الله کشت»(=936) را تاریخ قتل او قرار داده اند.  مقبره اش در کنار مزار «فخرالدین علی صفی بیهقی هروی» مؤلف تذکره لطائف الطوایف است، البته گویا آرامگاهش در همان محل قتلش یعنی چهارسوق هرات بوده است اما در سال 1306 از طرف نائب الحکومه وقت، امر تخریب مزار او را صادر و بر رواق قبرش دکانی ساخته، به فروش رسانیدند و بقایای استخوانهای درهم شکسته او را که زرد رنگ و پوسیده شده بود با مقداری از خاک گورش در توبره ای ریخته و در جوار قبر فخرالدین علی صفی دفن کردند.

ز سوز سینه هر دم چند پوشم داغ هجران را؟ / دگر طاقت ندارم چاک خواهم زد گریبان را

بزن یک خنجر و از درد جان کندن خلاصم کن / چرا دشوار باید کرد بر من کار آسان را؟

 

       


برچسب‌ها: هلالی استرآبادی, شعر استرآباد, بدرالدین هلالی, جغتایی استرآبادی
+ نگاشته شده در  پنجشنبه ۴ خرداد ۱۳۹۱ساعت 12:40  توسط علی بایزیدی (ع.سروش)  |