درست 5 ساله که از خاطره تلخ زلزله مهیب بم می گذره، پنجم دی ماه 1382 روز بسیار غم انگیزی بود و فکر کنم واژه ی غم از اونجا بود که با سرشکستگی جاشو داد به بم، مردمای بی گناهی که اسیر جور تقدیر شدن. یادشون به خیر و روحشون شاد، یاد همشون و یاد استاد ایرج بسطامی.
... مهر و آبان سال 83 با عده ای از دوستای دانشگاه شهید باهنر کرمان از طریق جهاد دانشگاهی اعزام شدیم به بم واسه کنترل ونظارت روی کانکسها(اتاقهای پیش ساخته)یی که به دستور استانداری کرمان توسط 7 پیمانکار داخلی و خارجی به جای چادر به مردم بم داده شده بود.
یکی از این روزا باید می رفتیم بروات، بروات یک روستای خیلی کوچیکه نزدیکی بم، اصن فکر کنم چسبیده به خود بمه، وسطای کار بودم، همینطور که داشتم یکی از کانکسا رو بازرسی می کردم حس کردم یه کسی یا چیزی از پُشت داره پیرهنمو میکشه برگشتم دیدم یه دختربچه ی 7-8 ساله بود گفتم: «عمو جان داری چی کار میکنی؟!» گفت:« ببخشین آقا شما عروسک ندارین...؟!»
خلاصه اینم شد حکایت تلخ ما، شاید نزدیک نیم ساعت نفهمیدم کجامو دارم چی کار می کنم، درد تا مغز استخونمو گرفته بود، اون موقع هفته ای یه بار میومدم کرمان آخه کلاس آزمایشگاه داشتیم و نمی شد این کلاسو هم مثه کلاسای دیگه دودر کرد همون روز که فکر کنم سه شنبه هم بود یه عروسک خریدم و باخودم بردم بم ولی از بد حادثه دیگه برنمی گشتیم به بروات، کارهم اینقدر زیاد بود که فرصت نکردم برم تنها کاری که تونستم بکنم یه شعر بود:
حیله تقدیر
برای خواهش کوچک آن کودک معصوم برواتی که شرمساری برآورده ناساختنش تا پایان عمر یادآور درد است و درد.
چشمهایت چه کودکانه معصوم است
در لابلای غربت دیرآشنای نخلستان
و دستهای کوچک بی عروسکت که قصه اولدوز است و زن بابا!
در زیر خاک کدام حیله تقدیر بی تدبیر
در خواب غم غنوده حضور مهر مادر ای افسوس!
دردا از این همه پلشتی این زشت زندگانی زیبا!!!
*** اولدوز شخصیت داستانی دو مورد از قصه های زنده یاد صمد بهرنگی است که اسیر و گرفتار نامهربانی های نامادریست و عروسک دست ساز خود را به همین علت از دست می دهد!
برچسبها: زلزله, بم, کرمان, شعر استرآباد