فصلنامه فرهنگی،هنری،ادبی،تاریخی استارباد

اِستارباد تصحیف"إسترآباد",نام پیشین گرگان کنونی و استان گلستان است!

 

 

به یاد دبیر خوب و فروتن درس تاریخ دوره راهنمائی ام٬ آقای چراغعلی!

 

ایشان تعریف می کردند مردم گرگان یک واژه "در" به تیتر روزنامه اضافه کردند(درست مثل عکس فوق) و در تظاهرات بالای دست گرفتند ...!

 

عاشقان سر شکسته گذشتند ٬

                  شرمسار ِ ترانه های بی هنگام ِخویش.

                                              و کو چه ها بی زمزمه ماند و صدای پا .

سربازان شکسته گذشتند ٬

                خسته بر اسبان ِتشریح ٬

                      و لَتَه های بی رنگ ِغروری نگونسار بر نیزه های شان.

تو را چه سود فخر بر فلک بَر فروختن

       هنگامی که هر غبار ِراه ِلعنت شده نفرینت می کند ؟

                        تو را چه سود از باغ و درخت

                                              که با یاس ها به داس سخن گفته ای .

آنجا که قدم بر نهاده باشی

                    گیاه از رستن تن می زند

                             چرا که تو تقوای خاک و آب را هرگز باور نداشتی .

فغان! که سرگذشت ما

          سرود ِبی اعتقاد ِسربازان ِتو بود

                            که از فتح ِقلعه ی روسپیان باز می آمدند .

باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد٬

  که مادران ِسیاه پوش-داغداران ِزیباترین فرزندان ِآفتاب و باد-

                                                   هنوز از سجاده ها سر بر نگرفته اند !

 

احمد شاملو - ۲۶ دی ماه ۱۳۵۷ - لندن.

 


برچسب‌ها: چراغعلی, اطلاعات, شاملو, فرار شاه
+ نگاشته شده در  پنجشنبه ۲۶ دی ۱۳۸۷ساعت 13:58  توسط علی بایزیدی (ع.سروش)  | 

 

 

    دست اندرکاران بزرگوار و با محبت نشریه سلیم بویژه مدیرمسؤول فروتن و دانشمند آن آقای امیر عبدالسلام مهیمنی دیگربار نگارنده حقیر این وبلاگ را مورد تفقد خویش قرار داده و درخصوص افسانه های عامیانه گرگانی مطالبی چند در آن نشریه وزین به شماره 287  مورخه شنبه 7 دی مندرج نمودند که جای تشکر و قدردانی بسیار دارد، لازم به ذکر اینکه بدان سبب که این نشریه با فاصله زمانی طولانی مدت به دست نگارنده می رسد(بدان روی که استاد گرانقدر آقای مهیمنی تمامی نسخ نشریه را همچنان به آدرس سابق بنده در شیراز ارسال می نمایند و البته این مسئله بیشتر بدلیل قصور و کوتاهی خود بنده در اطلاع رسانی دیرهنگام بدیشان می باشد و صد البته که در این میان هیچ شکایتی نیست چرا که آن بزرگوار بیش از یک سال است که به علت مهر و محبت مضاعف خویش بر این کمترین منت نهاده و ارسال نشریه را به رایگان انجام می دهند)، علی ای حال حقیر نیز این خطوط را در این زمان ابعد می نگارد، امید آنکه این اختلاف زمانی در سپاسگزاری راقم سطور از آن بزرگواران، تاکنون موجبات برخی سوءتعبیرات را به همراه نیاورده باشد ... والله اعلم بالصواب.

 


برچسب‌ها: علی بایزیدیف استارباد, سلیم, افسانه های عامیانه گرگانی, عبدالسلام مهیمنی
+ نگاشته شده در  سه شنبه ۱۷ دی ۱۳۸۷ساعت 17:5  توسط علی بایزیدی (ع.سروش)  | 

 

 

  

تصویر از وبلاگ عکاس گرگانی آقای ابوطالب ندری

 


برچسب‌ها: قدمگاه عباسعلی, میدان عباسعلی, گرگان, تاریخ گرگان
+ نگاشته شده در  یکشنبه ۱۵ دی ۱۳۸۷ساعت 0:19  توسط علی بایزیدی (ع.سروش)  | 

 

این هم شکار لحظه ها، بمب خنده گرگانی ها

نام:علی محمد یا به قولی محمدعلی

شهرت:هفت رنگ 

شغل: مجنون دوره گرد کوچه پس کوچه های شهر

پاتوق: مجالس اموات و امام زاده عبدالله

 

خاطرات باحال خودتون رو از این چهره فراموش نشدنی

 در قسمت نظرات وبلاگ بذارین!


برچسب‌ها: علی محمد هفت رنگ, گرگان
+ نگاشته شده در  سه شنبه ۱۰ دی ۱۳۸۷ساعت 11:16  توسط علی بایزیدی (ع.سروش)  | 

 

یادکرد از مردی که تلاشش سبب ساز تشکیل استان شد

 

تصاویری از آرامگاه شهید دکتر حاج شیخ قربانعلی قندهاری

 

 

 


برچسب‌ها: شهید قندهاری, علمای گرگان, مجلس شورای اسلامی, استان گلستان
+ نگاشته شده در  دوشنبه ۹ دی ۱۳۸۷ساعت 0:51  توسط علی بایزیدی (ع.سروش)  | 

 

 

      درست 5 ساله که از خاطره تلخ زلزله مهیب بم می گذره، پنجم دی ماه 1382 روز بسیار غم انگیزی بود و فکر کنم واژه ی غم از اونجا بود که با سرشکستگی جاشو داد به بم، مردمای بی گناهی که اسیر جور تقدیر شدن. یادشون به خیر و روحشون شاد، یاد همشون و یاد استاد ایرج بسطامی.

     ... مهر و آبان سال 83 با عده ای از دوستای دانشگاه شهید باهنر کرمان از طریق جهاد دانشگاهی اعزام شدیم به بم واسه کنترل ونظارت روی کانکسها(اتاقهای پیش ساخته)یی که به دستور استانداری کرمان توسط 7 پیمانکار داخلی و خارجی به جای چادر به مردم بم داده شده بود.

      یکی از این روزا باید می رفتیم بروات، بروات یک روستای خیلی کوچیکه نزدیکی بم، اصن فکر کنم چسبیده به خود بمه، وسطای کار بودم، همینطور که داشتم یکی از کانکسا رو بازرسی می کردم حس کردم یه کسی یا چیزی از پُشت داره پیرهنمو میکشه برگشتم دیدم یه دختربچه ی 7-8 ساله بود گفتم: «عمو جان داری چی کار میکنی؟!» گفت:« ببخشین آقا شما عروسک ندارین...؟!»

     خلاصه اینم شد حکایت تلخ ما، شاید نزدیک نیم ساعت نفهمیدم کجامو دارم چی کار می کنم، درد تا مغز استخونمو گرفته بود، اون موقع هفته ای یه بار میومدم کرمان آخه کلاس آزمایشگاه داشتیم و نمی شد این کلاسو هم مثه کلاسای دیگه دودر کرد همون روز که فکر کنم سه شنبه هم بود یه عروسک خریدم و باخودم بردم بم ولی از بد حادثه دیگه برنمی گشتیم به بروات، کارهم اینقدر زیاد بود که فرصت نکردم برم تنها کاری که تونستم بکنم یه شعر بود:

حیله تقدیر

       برای خواهش کوچک آن کودک معصوم برواتی که شرمساری برآورده ناساختنش تا پایان عمر یادآور درد است و درد.

 

چشمهایت چه کودکانه معصوم است

             در لابلای غربت دیرآشنای نخلستان

             و دستهای کوچک بی عروسکت که قصه اولدوز است و زن بابا!

در زیر خاک کدام حیله تقدیر بی تدبیر

                    در خواب غم غنوده حضور مهر مادر ای افسوس!

                                دردا از این همه پلشتی این زشت زندگانی زیبا!!!

 

*** اولدوز شخصیت داستانی دو مورد از قصه های زنده یاد صمد بهرنگی است که اسیر و گرفتار نامهربانی های نامادریست و عروسک دست ساز خود را به همین علت از دست می دهد!

 


برچسب‌ها: زلزله, بم, کرمان, شعر استرآباد
+ نگاشته شده در  پنجشنبه ۵ دی ۱۳۸۷ساعت 15:42  توسط علی بایزیدی (ع.سروش)  | 

 

    بالاخره با یاری خداوندگار مهربان سومین داستان عامیانه گرگان زمین نیز آماده دانلود گردید، توضیح اینکه ظاهرا این افسانه با روایات دیگری در میان مردمان سایر شهرهای ایران عزیز رایج بوده و می باشد که بنده با نام  مهرین نگار و سلطان مار آن را دیده ام و اتفاقا استاد گرانقدر جناب آقای بهرام بیضائی نیز آن را بصورت نمایشنامه ای در آورده اندکه به هرروی تفاوتهای زیادی با آنچه بنده برای دانلود آماده کرده ام دارد.

                      

دانلود قصه شاه سلطان مار


برچسب‌ها: افسانه های عامیانه گرگانی, شاه سلطان مار, فرهنگ گرگان
+ نگاشته شده در  یکشنبه ۱ دی ۱۳۸۷ساعت 19:58  توسط علی بایزیدی (ع.سروش)  |