فصلنامه فرهنگی،هنری،ادبی،تاریخی استارباد

اِستارباد تصحیف"إسترآباد",نام پیشین گرگان کنونی و استان گلستان است!

 

ماجرای نیمه تمام نقد تاریخی نگارنده ی حقیر اِستارباد از دو مقاله ی آقایان علی عبدلی تالشی  و  جناب آقای دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی  هنوز کامل نشده و به اتمام نرسیده موجبات ناراحتی یکی از این دو پژوهشگر محترم را فراهم ساخته چنانکه ایشان در وبلاگ خود و نیز در بخش نظرات، بیانیه ای سرشار از خشم البته با لحنی به اصطلاح نصیحت مآبانه اما تحقیر کننده را بی رحمانه به راقم این سطور مبذول داشته  تا  نگارنده  اینچنین ناخواسته دست به قلم برده و پاسخ آن استاد گرامی را به سبک نگارشی خود ایشان و البته محترمانه تر ارائه نمایم هرچند از اینگونه مناظرات و مشاجرات و مباحثات که راهی به دهی نخواهد برد خرسند نیستم اما به هرحال ان شاء الله آن دانشمند بزرگوار اندکی بیشتر تحمل و تامل و تدبر نموده و متوجه اصل و اساس آنچه موجب نقد از ایشان شده، گردیده و دیگرمعترض به کاربردن عباراتی کاملا منصفانه چون دیگر اندیش و سودجویانه و فرضیات نادرست که همگی به تحقیق از روی سند و برهان منطقی در جای خود بکار رفته اند نگردند.

 

به نام حق

جناب آقای دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی نگارنده ی دانشمند و محترم وبلاگ آن روزها؛

با درود!

      درخصوص برخی سوءتفاهمات ایجاد شده برای شما و نیز سوء تعبیرات ایجاد شده توسط حضرتعالی من باب مندرجات روشن و مشخص  این بنده در وبلاگ فرهنگی-تاریخی اِستارباد که گویا موجبات خشم روزافزون شما را بابت نقد قسمت کوچکی از مقاله ی دوباره بازسازی شده ی دانشگاهیتان سبب شده است، بدینوسیله ادای پاره ای از توضیحات (و نه توجیهات) را لازم می بینم، علیرغم اینکه علاقه ای به مجادله ندارم اما نحوه ی گفتار پرتلاطم و خروشان شما به گونه ای بود که گفتار پیش روی بنده را نیز ناخواسته  به آن سمت کشانید، هرچند از قدیم هم گفته اند "کلوخ انداز را پاسخ سنگ است" و "خود کرده را تدبیر نیست".

1-  شما جناب آقای دکتر چنان در برداشتها و گفتار نصیحت گونه تان تندروی نموده اید که  حتی  واژه ی دیگر اندیش و  نادرست نیز شما را خشمگین نموده است و آن را به مثابه ی ناسزا تلقی فرموده اید آیا مگرجز این بوده است که طور دیگری اندیشیده اید؟ حداقل نه برخلاف نظریه ی بنده (که آن را به پشیزی نیز نگرفته اید) بلکه حداقل برخلاف طرز فکر مرحوم استاد پورداوود و نیز سایر اساتید فن هم رای با ایشان؛ شما که مفهوم واژگان را بهتر از هرکس می دانید پس یحتمل باید بدانید وقتی وازه ای مانند " نظریه" متصف به صفاتی مثل "روشن و اثبات شده" می گردد هرچند خود آن لغت بالذات معنی محکم و استواری نداشته باشد اما با این دو صفت حتما دیگر آن معنای "نظریه" ی خالی سابق را نخواهد داشت که در غیر این صورت آنگاه مطابق با نوشتار بنده تبدیل به "فرضیه" می گردد آن هم از نوع سست و پوشالی.

2-  بحث دیگر و اصلی همان سفسطه گری و منحرف نمودن بحث اصلی توسط شماست( البته اگر این عبارت را به دل نمی گیرد، چون متأسفانه واژه ی سبکتر و درخور شأن تری برای شما که فرموده اید"مرا همه(!!!!!!!!!) می شناسند و فضیلت دیار مرا ... همه(!!!!!!!!!!)  می دانند" یافت نشد ولی در این راستا و منطبق با نتیجه گیری شما (که در ادامه فرموده اید:"و اگر شما نمی دانید ازجهل شماست") برتولت(برتهولد) برشت نویسنده شهیر قرن بیستم که صد البته به پای شهرت شما که در ردیف اساتید نامداری چون علامه قزوینی، مشیرالدوله پیرنیا، محمدعلی فروغی، عباس اقبال، جلال الدین همایی، علی اکبر دهخدا، ملک الشعراء بهار، سعید نفیسی، ایرج افشار، محمد معین، سید جعفر شهیدی، غلامحسین مصاحب، مهرداد بهار، منوچهر ستوده، احمد نجفی، محمدرضا شفیعی کدکنی و ... قرار دارید، نمی رسد، جسارتا آن زنده یاد گفته است: " آنکه حقیقت را نمی داند بی شعور است ولی آنکه حقیقت را می داند و آن را انکار می کند تبهکار"در اینجا چه کارا است، چرا؟ چون جنابعالی از اینکه بنده شما دکتر نامی و بزرگوار را نمی شناخته و نمی شناسم مرا به جهل متهم نموده اید درحالی که باید به شما بگویم حضرتعالی که منکر حقیقتی دیرینه هستید با این وصف ... ) شما ذکر نام دوزخ در اوستا را با ذکر اسامی اماکن باستانی این سرزمین همیشه جاوید در آن کتاب مقدس خلط مبحث نموده اید تا به نحوی زیرکانه این روایات تاریخی-مذهبی را نشانه ی افتخار یا مباهات ندانید چراکه مطمئن هستم شما نیز در باور درونیتان معتقدید "وهرکان" همان گلستان امروز است و بس، حال چرا در مقاله تان طور دیگر طرح کرده اید؟ حتما به این همان دلیل مورد بحث: خواسته اید با سعی در کش دادن و طول و تفسیر مکرر لغوی و حروفی و تبدیل 32 حرف پارسی به چند حرف مختصر برای آنها که نمی دانند یا کم می دانند جریان دیگری بسازید پس اگر من آن را سودجویانه عنوان کرده ام منصانه بوده است چون با این وضع حالت دیگری به ذهن نمی رسد چراکه شما نام نهمین سرزمین مقدسی را که در وندیداد آمده است منتسب به دیار خود دانسته اید.( البته در جریان باشید که بنده هیچ خصومتی با دیار نامی شما نداشته و ندارم و مسلم آنکه بزرگمردانی چون امیرکبیر و قائم مقام فراهانی از دیار شمایند، اما این ماجرای به کاربردن عبارت سودجویانه را نیز منصفانه بدانید امری که مرا به یاد معرفی شاعر نامی گلستانی فخرالدین اسعد گرگانی در تارنمای ویکی پدیا انداخت و پیشنهاد می کنم به آن نیز سری بزنید.)

3-  شما دفاع بنده  از حقیقتی تاریخی در خصوص دیار سرسبز و باستانی خود را چونان مَثل رگ گردن پنداشته اید، اما حقیر می گوید ماجرای نسبت دادن نامی باستانی و مطرح چون "وهرکان" به جای گلستان فعلی، به مکانی دیگر، چیزی همانند ماجرای چند ساله ی تغییر نام خلیج همیشه پارس به خلیج عربی است، آیا جز این است که با طرز فکر شما ما ایرانیان مدافع از نام باستانی خلیج فارس( البته وضعیت موضع گیری شما را نمی دانم) اینک که در مقابل اعراب و پان عربیست ها جبهه گرفته ایم دچار رگ گردنیم؟؟؟؟!!!! آیا درست است تا من هم بگویم ماجرای روش تک بعدی واژه شناسی و واژه آرایی شما چونان حکایت " فیل شناسی در تاریکی" مثنوی معنوی حضرت مولوی است که تنها یک عضو آن را در سیاهی به دست گرفته اید؟ آن هم عضوی که خود می تواند با تعابیری دیگر و هم ارزیهای دیگر(وهرک = هرک = ورک = گرگ) رنگ و رویی دیگر نیز به خود بگیرد؟

4-  علیرغم اینکه بنده ی حقیر هر ازگاهی دست به قلم برده و عباراتی چند تحت عنوان شعر از ذهن و درون خویش به روی کاغذ می آورم، چنانکه 2نمونه ی بارز آن نیز در وبلاگ موجود است اما هیچگاه نه گرایشی سیاسی داشته ام و نه علاقه ای به سیاست و دروغ پردازیهای سیاسی و نه حتی به زعم شما خیالبافی و ذهن پردازی تا برای اثبات مسائل چند بعدی تاریخی-جغرافیایی-ادبی فقط اتکا به لغات و واژگان نموده و ندانم که این ره که تو می روی به ...، ضمنا مقاله اصلی بنده برای اثبات یکی بودن وهرکان و گرگان و نقد و پاسخ به این بخش از پژوهش بازسازی شده ی شما هنوز منتشر نشده و شما متاسفانه دچار شتابزدگی نیز گشته اید.( اندکی صبر سحر نزدیک است)

5-  اینکه وهرکان سخن رفته در مقاله ی شما از اوستا آمده است و بنده به اشتباه آن را وهرکان کتیبه بیستون خوانده ام در نهایت امر چیزی از کلیت مسئله نمی کاهد، قدر مسلم اینکه این هر دو "وهرکان"به یک منطقه ی جغرافیایی اشاره دارد البته نه به حکم اینکه "مرا همه می شناسند و فضیلت دیار مرا ... می دانند" بلکه بدان حکم که هنوز تامل نفرموده اید تا مقاله ی اصلی بنده در وبلاگ درج گردد البته در اینجا بنده اشباه دیگری نیز از روی کم تجربگی و سادگی مرتکب شده ام و آن اینکه فراموش کرده بودم در کتیبه بیستون نام وهرکان با پارت آمده است و این نکته ی ریز، ذهن هرخواننده ی داننده ای را مسلما بدانجایی هدایت می نماید که نمی تواند  با هدف غایی و اسلوب ساختاری پژوهش شما همسویی داشته باشد ولی وهرکان اوستا برای طومار بلند شما سودمندتر است که بی هیچ دغدغه ای می توانید آن را به گرکان تعبیر فرمائید، البته دیگر نه اینک، آن هم با دخالت بیجای بنده و نام بردن از کتیبه ی بیستون. جالب آن که بنده متوجه شدم شما در نشر اول مقاله ی خویش این مدعا را مطرح نکرده بودید و ظاهرا بعد به تکاپو افتاده اید تا چنین کنید. 

6-  متذکر می شوم علیرغم پندار شما بنده با هیچیک از اصحاب گرانقدر و بزرگوار علم و دانش نه سر جنگ دارم و نه بی ادبی و بی احترامی در برابر ایشان مرام ماست و نه بدان سانیم که از نردبان کوبیدن دیگران بالا رویم و مطرح گردیم، بلکه دستبوس تمامی دانشمندان راستین و فروتن و نقد پذیر و محقق نیز بوده و هستم و این تنها انتقاد ناپذیری و جسارتا غرور شما است که صورت مسئله را طور دیگری تفسیر کرده اید و شاید به قول گفتنی آن را پاک نموده اید تا شاید در این بلوا با مشوش کردن ذهن خوانندگان گرامی و منحرف کردن مسیر اصلی اختلاف بحث موجود فی مابین ما با مسائل حاشیه ای آن را بیانیه ای سیاسی و ایدئولوژیک بخوانید چنانکه حتی از تیتر وبلاگتان نیز بر می آید"پاسخ دندان خرد کن به من" که معلوم هم نیست از کجای نوشته های من آن را یافته اید تا بدین نحو با ایجاد هیجانات و برانگیخته ساختن اذهان عمومی خود را مطرحتر سازید و الله اعلم بالصواب.

7-  در پایان متذکر می گردم علیرغم اینکه به شدت معتقدم "همه جای ایران سرای من است"، همانطور که پیشتر حتی در مورد دیار نامدار شما هم عرض کردم، تمامی خاک ایران را چونان رگ گردن(!!!!!) می پرستم علی ای حال چنان سخن راندم که گفتار پیامبر بزرگوارم بود که فرموده است "با هرکس چنان باش که باتوست. با این حال چنان که رسم ادب است از شما که به هر روی یکی دو پیرهن از این جوان گمنام بیشتر پاره کرده اید نسبت به هرگونه اساعه ی ادب عذرخواهی می نمایم.                                              

 


برچسب‌ها: علی عبدلی, ابراهیم واشقانی فراهانی, هیرکانیا, گرگان
+ نگاشته شده در  دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۷ساعت 21:48  توسط علی بایزیدی (ع.سروش)  | 

 

 

«پاسخی روشن به دیگر اندیشی های آقایان علی عبدلی و دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی»

 

پیش درآمد:

 

     در خصوص منطقه ای که اینک بخش اعظمی از آن را استان گلستان می خوانند و پیشتر نیز با نامهای ایالت اِسترآباد، جرجان یا ساتراپ هیرکانی(وهرکان) نیز خوانده می شده است علیرغم اتحاد منقولات و نظریات نویسندگان، مورخان و جغرافی دانان بزرگ معاصر و پیشین، اعم از ایرانیان و شرق شناسان اروپائی و امریکائی، ظاهراً هنوز برخی از پژوهشگران و محققان مباحث جغرافیایی-تاریخی برآنند تا به زعم خویش به هر نحوی از انحاء این نظریه ی روشن و اثبات شده را تا حد فرضیه ای سست و پوشالی کوچک نموده و با تفاسیر مختلف در راستای اهداف بلندپروازانه ی خویش منحرف نمایند، چنانکه به عقیده ی راقم سطور، نگاره ی جناب آقای علی عبدلی (هیرکانیا گرگان نیست!)، لحن و شیوه گفتاری ایشان در نحوه ی ارائه ی ادله ی خویش، تنها کوششی است به جهت کاستن از اهمیت فرهنگی-تاریخی-سیاسی منطقه ی باستانی و سرسبز استان گلستان در راستای اقزودن بر جایگاه واضح و مشخص ناحیه ی زادگاهی خویش و شاید به برداشتی کلی تر و جامعتر منطقه ی استانی ایشان که این امر برای هر خواننده ی داننده ای از دل سطر سطر مقاله ی تند ایشان پیداست، چنانکه قدما گفته اند"رنگ رخساره خبر می دهد از سر درون"، برای اثبات این مدعا به قسمتهایی از نوشتار ایشان اشاره ای می کنیم:«... امروز نوبت غبار زدایی از هویت هگمتانه بود، باش تا فردا نوبت به پارت و باکتریا و هیرکانیا برسد، آنگاه قطعا آشکار خواهد شد که برخی از ایران شناسان غربی به نعمت پیشکسوتی، توان استدلال و صرف سالیان عمر در عرصه ی پژوهش به جایگاهی رسیده اند که هر گفته ی آنان همچون وحی منزل شد...» یا «... گرگان که امروزه تبدیل به شهری بزرگ و مرکز استان شده است، نام ولایت کم اهمیتی بوده[!!!] و کرسی اش نیز گرگان خوانده می شد، آن ولایت در قدیم از توابع خراسان بوده و در دوره مغولان ضمیمه مازندران شد[!!!]...»و اینکه موکدا دوبار آورده اند:«... درباره گرگان نوشته اند: شهری سخت گرمسیر، به مگس و پشه هایی چون گرگ خونخوار گرفتارند، گویی نام گرگان نیز از آن گرفته شده[!!!]، انجیرش تب آور و آبش در گودالهاست...»؛ در مورد جناب دکتر واشقانی این وضع به گونه ای دیگر مصداق دارد و آن اینکه ایشان به دلیل هم ارزی لغوی نام گرگان با گرکان در دل نوشتار محققانه ی خود به ناگاه گریزی سودجویانه ی به کتیبه ی باستانی بیستون زده و با اسلوب واژه شناسی گفتارخویش از فرصت حاصل شده بهره جسته و وهرکان مکتوب در کتیبه ی مزبور را به گرکان فراهان تعبیر نموده و بدین منوال سعی در سنگینتر نمودن بار فرهنگی-تاریخی موجود در کفه ی ترازوی منطقه ی جغرافیایی زیستگاه خویش را دارد.

     علیرغم این نکته که نگارنده معتقد است آنچه در اینجا به روی صفحه خواهد آورد تنها توضیح واضحات است و بس، اما به دیگر پندار چنین می اندیشد که شاید ارائه ی گفتاری مبسوط، مستند و منطقی در این خصوص نه تنها پایان بخش آرزوهای بربادرفته و آرمانهای بی بنیان برخی از پژوهشگران لوکالیست خواهد بودکه حتی خود برهانیست قاطع به محک اسناد معتبر تاریخی و منطق محض در جهت اینکه آنچه را باور خویش دانسته ایم به مرز ایمان برسانیم؛ لذا با توجه به اینکه نوشتار پیش روی شامل دو بخش پاسخ مستدل و مستدرک به پژوهشهای نادرست آقایان علی عبدلی تالشی و دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی و تصحیح گفتارهای ایشان در جهت واقعیات می باشد، نگارنده متن حاضر را به گونه ای تدوین نموده که برای هر خواننده چه مطلع از فرضیات نادرست ایشان و چه ناآگاه از آن در حکم مقاله ای باشد کامل و جامع و پاسخگوی تمامی تردیدهای محتمل در باب منطقه ی باستانی هیرکانیا، ان شاء الله.

 

 

 


برچسب‌ها: علی عبدلی, ابراهیم واشقانی فراهانی, هیرکانیا, گرگان
+ نگاشته شده در  جمعه ۲۸ تیر ۱۳۸۷ساعت 15:15  توسط علی بایزیدی (ع.سروش)  | 

 

     تخت جمشید یا پرسپولیس، پرجاذبه ترین اثر  باستانی کشور، بی شک ترسیم کننده ی نمودار روشنی از تاریخ چندهزار ساله ی فرهنگ و تمدن پارسی و ایرانی برای هر بازدیدکننده و گردشگر می باشد، بنایی که به سال 518ق.م در زمان داریوش اول ، پادشاه مقتدر و سیاستمدار هخامنشی و به دستور وی مراحل تاسیس آن آغاز شد و بدین منوال  تالارهای آپادانا و تچر در زمان حکومت این امپراتور بزرگ ساخته شدند،  پس از داریوش کبیر نیز  فرزندش خشایار در جهت تکمیل این بنای عظیم اقدام به ساخت کاخ هدیش نموده همچنین طرح بنای تالار بزرگ صدستون(که بعدها در زمان داریوش دوم به اتمام رسید) در زمان او ریخته شد.

       هرچند این مجموعه کهن تاریخی در جهت اتمام و تکامل بیشتر تا 150 سال همچنان دستخوش ساخت و سازهای جزئی و ریزه کاریهای گوناگون دیگر  بود اما اساس کار و بخش اعظم آن بوسیله ی دو پادشاه نامبرده بنیان نهاده شد، با این وصف آنچه مسلما این میان در جایگاه کنکاش و پژوهش قرار  گرفته که بن مایه ها ی اصلی این گفتار را در بر می گیرد بررسی خاستگاه و منشاء این دو شاهنشاه نامی است که "به اعتقاد نگارنده ی وبلاگ، داریوش بزرگ هخامنشی فرزند ویشتاسپ، متولد استان باستانی و سرسبز گلستان می باشد، جالبتر  آنکه همسر وی، آتوسادختر کوروش کبیر، سرسلسله ی امپراتوری عظیم هخامنشی، نیز متولد گلستان بوده بدین منوال خشایارشاه نیز  از  پدر و مادر ی گلستانی چشم به دنیا می گشاید."

                       

     می دانیم هیرکانی( هیرکانه یا هیرکانیا) لفظ یونانی وهرکان(ورکانه) منطقه ای است که اینک با استان گلستان فعلی و ایالت اِسترآباد پیشین یعنی حاشیه جنوب شرقی دریای خزر مطابقت داده می شود(بنگرید:2/209 و 4/82)، منطقه ای که به اعتقاد پژوهشگران و مورخان و باستان شناسان در زمان سرآغاز شاهنشاهی هخامنشی به همراه ساتراپ پارت(پرتو یا پرثو یا پهلو) تحت انقیاد ویشتاسپ(هیستاسپ یا گشتاسب) فرزند آرشام و پدر داریوش اول  اداره می شد، داریوش شاه گوید:«پرثو» [Parthava] و «ورکان» [Varakana] نافرمانی کردند، آنها پادشاه خود را فرورتی[ش] می دانستند و بر پدرم «وشتاسپ»[Vishtaspa] که در پرثو بود شورش کردند. وشتاسپ با سپاهش در نزدیکی شهری به نام «ویشپ وزاتی» [Vishpa-uzati] با پارتی ها جنگ کرد و به لطف و عنایت اهورامزدا سپاه وشتاسپ در روز 24 ماه وی یخن شکست سنگینی بر سپاه شورشیان وارد کرد.(8/40) داریوش شاه گوید: من سپاه پارس را که در «رگا»[Raga] بود به کمک وشتاسپ فرستادم آن سپاه به فرماندهی وشتاسپ در شهری به نام «پتی گرب نا»[Patgarabna] با پارتیان جنگ کرد و به خواست و یاری اهورامزدا در روز اول ماه گرم پد سپاه شورشیان را شکست داد ... پس از آن پارت و گرگان آرام و تابع من شدند.(8/42)آنچه گذشت بند شانزدهم از ستون دوم و بند اول و دوم از ستون سوم کتیبه ی بیستون بود، نشان دهنده و تایید کننده ی این امر که ویشتاسپ هخامنشی پدر داریوش یزرگ، در زمان شاهنشاهی فرزندش هنوز در قید حیات بود و همچنان حکمران بخش شمال شرقی از آن امپراتوری عظیمی بود که پارت و هیرکانی را شامل می شد.(نیز بنگرید: 5/166و189-7/111و149و308)

     با این وصف و چنانچه منابع گوناگون موید این مطلبند که ویشتاسپ پیش از زمان زاده شدن فرزندش داریوش در آن منطقه حکمران بوده است (بنگرید 5/154) آنچه می تواند قوت بیشتری به این فرضیه ببخشد اثبات این مدعاست که مرکز امارت ویشتاسپ جایی در دل استان گلستان کنونی یا همان هیرکانی باستان بوده باشد(بنگرید 12)؛ در اینجا بازم به ذکر است که شکل گیری این فرضیه که "سومین پادشاه کم نظیر هخامنشی در منطقه ی گلستان چشم بر جهان گشود" زمانی در ذهن نگارنده شکل گرفت که کتاب "کوروش کبیر هارولد آلبرت لمپ" را تحت مطاله قرار می داد: "پس کوروش سفر خود را به مشرق آغاز نمود ... اسب های گرگانی تاخت آوردند زیرا رو به موطن می رفتند(6/186) ... پارسیان روی خود را به سوی مشرق گرفتند. در آن سوی کوه بلورین[منظور دماوند] خطری محسوس نمی شد. اردوی هخامنشی بدون هراس از مزارع یونجه و کشتزارها می گذشت. اینجا سرزمین سیاه ویشتاسپه است که مهاجمین را مجازات می کند(6/190) ... در این اثنا مردی تناور سوار اسب کرنگ از چشمه ساری ناگهان بر آنان تاخت و با صدایی رعد آسا فریاد زد: "ای آدمکشان آلوده سازان آب پاک، صیادان آدمی، جلو[ی] این سگ هاتان را بگیرید، همین جا توقف کنید، من امر می کنم!" تازیان شکاری که به واسطه [ی] جنگ تحریک شده بودند، پیشاپیش اسبهای نیسائی می تاختند و کوروش فرمان داد آنها را با تازیانه عقب زدند و خود نیز لگام اسبش را کشید و توقف کرد و با کمال ادب نام و مقام خود را به سوار تهمتن که ریش خاکستری مجعدی داشت اعلام داشت. امبا[پیشکار کوروش و از همراهان وی] گفت این شخص کاوی ویشتاسپه شاه ورکانه-پرتو است.(6/193) ... ویشتاسپه از یک آریایی نسل قدیم و شبیه پدر کوروش بود و در واقع معلوم شد با سه فاصله، نسبش به هخامنشی ها می رسد. بعد از ورود به باغش که بر تپه ناظر به دریا وافع بود و آن را خود زدرکرته[Zadracata] می نامید، نعره خود را متوجه خدمتگارانش کرد ... اردوی کوروش را به آسانی بین زدرکرته و ساحل جا دادند و آنان در یونجه زار و چالهای گیاه گرفته مزارع خوابگاه ساختند(6/194)... پارسیان که برای شب آمده بودن تمام زمستان را را در زدرکرته ماندند زیرا ویشتاسپه ظهار نمود راه کاروان به سوی مشرق در ناحیه خوارا از برف مسدود شده و کوروش نباید به سوی شمال حرکت کند.(6/195) ... سپس ویشتاسپه ریش خود را کمی دست مالید و پای خود را مقابل آتش دراز کرد. پسر هفت ساله اش به نام داریواوش[Darayavaush] که یونانیان بعدا داریوش تلفظ می کردند، به دست و پایش آویزان شد. آنگاه داریوش را محکم نگه داشت و سخنش را چنین ادامه داد ... کوروش که آسایش را  در میان گرگانیان دید گفت: تصور می کنم شما پیروی او [ منظور زرتشت ] را پذیرفته باشید!ویشتاسپه درصورتی که داریوش به او چسبیده بود، تنی تکان داد و خنده ای زد و گفت: فعلا نه ولی او، زن من یعنی زن اول من، هوتائوسه را پیرو خود ساخت ... چون زمین ها رو به سفت شدن نهدند کوروش مشغول تعلیم سواری به جوانان گرگان و پرتو(پهلو) گردید... شاه آنان که اکنون شهربان شده بود از این تعلیمات که مانع کار سودمند کشاورزی می شد ممنون نبود ... کوروش این جوانان را مشق می دهد تا با خود به سوی مشرق ببرد و همین کار را هم کرد ولی زن عیلامی خود [منظور آمیتیس یا آمیتیش] را در زدرکرت باقی گذاشت زیرا او از مرگ ابرداد و پانتیا پریشان خاطر شده بود و به علاوه حامله هم بود و نمی توانست با جنگاوران همراهی نماید، هوتائوسه پرستاری او را به عهده گرفت. گذشته از آن زن کوروش به عنوان گروی نزد ویشتاسپه ماند و کوروش هم دوستی این مرد را ارزش می داد و هم سرزمین خاصلخیز او را(6/198و199)... نامه ای را که از آمیتیش رسیده بود به امر کوروش دوباره خواندند و معلوم شد در خانه مهمان نواز ویشتاسپه دختری[آتوسا، مادر خشایارشاه] زائیده و دعای خیر برای سلامت شوهر بزرگوار خود فرستاده و اظهار امیدواری کرده که در قلعه زدرکرته بماند و نوشته بود بچه در آنچا خوب رشد می کند.(6/232و233) ... آمیتیش هنوز در ناحیه زدرکرته درگرگان اعتزال می جست در آنجا دخترش را به داریوش پسر گشتاسب و هوتاوشه[Hotaosa] تزویج نمود این داریوش به موجب اخبار سرکرده رشیدی شناخته میشد.)6/313) ... آنگاه کوروش تصمیم گرفت برای راندن مهاجمین بادیه نشین به سوی جیحون حرکت کند مشاورینش او را از عزیمت بر حذر داشتند و استدعا نمودند کمبوجیه را با سپاه بابل احصار کند تا همراه او باشند ... در دره گرگان جنگیان گرگانی تحت فرمان داریوش پسر گشتاسب به حضوز او رسیدند کوروش او را آدمی خاموش و متفکر و رهبری خوب تشخیص داد پس از معبر خوارا مردم پهلوی(پرتوی) به او ملحق شدند.(6/322)"

     تمام آنچه گذشت بخشهای مختلفی از کتاب کوروش کبیر بود که پیرامون احوالات پادشاه  بزرگ و سرسلسله ی امپراتوری بی نظیر هخامنشی در منطقه ی هیرکانی باستان یا همان استان گلستان کنونی روی داد و چنانچه برمی آید و پیشتر نیز در آغاز گفته شد چراغی است در راه نزدیکتر شده به این فرضیه که موطن زایش داریوش اول جائیست در حوالی زادراکارتا یا همان زدرکرته که از شهرهای ساتراپ هیرکانی بوده است و مرکز حکمرانی پدر وی، البته درخصوص اینکه منابع دیگری هم موید این امر باشند که زادراکرت(زادراکارتا، زدرکرته) شهری بوده است در حوالی گرگان امروز(اِسترآباد پیشین) یا حتی مطابق با آن، چنین باید گفت که:

    " زادراکرت. استرآباد کنونی یا (بطوری که تصور شده است) نام دیگر شهر سی رنکس است که در حدود شهر استرآباد بوده و در داستان لشکرکشی اسکندر  بگرگان از آن نامبرده شده است، مولف ایران باستان[مرحوم مشیرالدوله حسن پیرنیا] آرد:... راجع به بنادر تجارتی باید گفت: چنانکه در مطالعات متخصصین دیده می شود از طرف دریای خزر تجارتی نمی شودزیرا از بنادری در سواحل آن ذکری نشده، جغرافیون قدیم فقط اسم زادراکرت را برده اندکه تقریبا با استرآباد کنونی تطبیق می شود... و در ص 1640 آن کتاب آمده پس از اینکه اسکندر از معابر گذشته وارد گرگان شدبطرف زادراکرت رفت (اِسترآباد کنونی تقریبا)(11/ذیل لغت مورد نظر)زادراکارتا بنابر قول آریانArrian  برابر جاده ی ارابه رویی که شاید همان اِسترآباد بادش که در جنوب واقع شده است بهترین و سهل ترین تنگه های سلسله ی بزرگ البرز است پسوند کارتا شاید همان گرد فارسی است.(9/246)زادراکارتا اقامتگاه تابستانی شاهان اشکانی بود و سابقا داریوش با دربارش در آنجا توقف می کرد... با استنباطی که از کتاب هارولد لمب می شود هوای زادراکرت بسیار شرجی بوده و خاک آن برای کشت انگور بسیار مساعد(10/12)"

       استرابو[ن] آورده است: هیرکانیه سرزمینی است حاصلخیز و پهناور و صاف. شهرهای عمده دارد از جمله تالابروکه، ساماریانه، [زادرا]کارته و اقامتگاه سلطنتی تاپی که می گویند اندکی بالاتر از دریا و در فاصله ی یک هزار استادی ا[stadia معادل طول یک استادیوم رقمی تقریبا درحدود 177 متر و 6 سانت(1/33)] از دروازه های کاسپین قرار دارد(3/28مطابق بند 2-7-11) ... کشور پارت بزرگ نیست به هر حال در روزگار پارسیان همراه با هیرکانیان باج پرداز بود بعد تا مدت های دراز مقدونیان بر آنجا تسلط داشتند... فقر زده است و شاهان، انبوه ملازمان خود را با شتاب از آنجا گذر می دادند زیرا حتی برای مدتی کوتاه از عهده تدارکات آنان بر نمی آمد[ند](3/36 مطابق با بند 1-9-11) لذا با توجه به منقولات استرابو[ن] این احتمال قریب به یقین می رود که اقامتگاه سلطنتی ویشتاسپ هخامنشی چنانچه پیشتر از هارولدآلبرت لمپ هم آورده شد در ساتراپ هیرکانی و در حوالی گرگان امروز[همان زادراکرت] بوده باشد تا فرضیه ی نگارنده  ی سطور درخصوص محل تولد داریوش بزرگ و حتی همسرش آتوسا را قوت بیشتری ببخشد.

 

توضیح منابع:

منابع منقول در متن که به صورت (X/Y) آمده است به ترتیب Y نشانگر نام کتاب با توجه به شماره بندی ای می باشد که در ذیل آمده است و X  نیز نشانگر شماره ی صفحه ی منبع مورد نظر خواهد بود.

 

* * *

منابع:

 

1-   تاریخ هرودت – جلد اول کلی یو – ترجمه با مقدمه و توضیحات و حواشی دکتر هادی هدایتی – انتشارات دانشگاه تهران – چاپ دوم پائیز 1383.

2-     تاریخ هرودت – جلد سوم تالی - ترجمه با مقدمه و توضیحات و حواشی دکتر هادی هدایتی – انتشارات دانشگاه تهران – چاپ دوم 1384.

3-   جغرافیای استرابو، سرزمینهای زیر فرمان هخامنشیان – ترجمه همایون صنعتی زاده – مجموعه انتشارات ادبی و تاریخی موقوفات دکتر محمود افشار یزدی – چاپ اول تهران 1382.

4-     میراث باستانی ایران – ریچارد نلسون فرای – مترجم: مسعود رجب نیا – شرکت انتشارات علمی و فرهنگی – چاپ اول تهران 1382.

5-     ایران از آغاز تا اسلام – رومن گیرشمن – دکتر محمد معین – انتشارات معین – چاپ دوم تهران 1384.

6-     کوروش کبیر – هارولد آلبرت لمپ – ترجمه دکتر رضازاده شفق – موسسه انتشارات نگاه – چاپ سوم تهران 1385.

7-     شاهنشاهی هخامنشی – جان مانوئل کوک – ترجمه مرتضی ثاقب فر -  انتشارات ققنونس – تهران 1383.

8-     ترجمه کتیبه های هخامنشی ج:2،پاسارگاد،بیستون،شوش،وان به انضمام منشور کوروش – ناشر: فاتحان راه دانش مرودشت –1385.

9-    مازندران و اِستراباد – نویسنده: یاسنت لوئی(رابینو) – مترجم: غلامعلی وحید مازندرانی – شرکت انتشارات علمی و فرهنگی – چاپ چهارم تهران بهار 1383.

10- دانش نامه ی گلستان موسسه فرهنگی میرداماد -  دفتر چهارم - بهمن 1385.

11-  لغت نامه علامه دهخدا.

12-  تارنمای آفتاب : www.aftab.ir

 


برچسب‌ها: داریوش بزرگ, تخت جمشید, استان گلستان, استرآباد
+ نگاشته شده در  چهارشنبه ۲۶ تیر ۱۳۸۷ساعت 17:0  توسط علی بایزیدی (ع.سروش)  | 

 

***** تذکر: این پست در راستای معرفی بیشتر  و  بهتر  بزرگان گلستانی در صورت کوچکترین تغییر سریعا به روز می شود لذا جهت اطلاع بیشتر دوستاران در صدر سایر پستهای این وبلاگ قرار می گیرد*****

 

با تشکر از  مدیریت وبلاگ گرگان ما آقای نصیبی- خانم نگار ؟- احسان ارشادی - شبیر دائمی  به جهت معرفی ردیفهای( ۱۹و۲۱)- ( ۱۴) - (۲۰و ۲۸) - ۲۶

 

پیش درآمد

 

   استان همیشه سرسبز گلستان در مسیر تاریخی حضور مغتنم خویش، هماره از وجود مفاخر و مشاهیر نامدار عرصه های علم و ادب و هنر بهره مند بوده است و این امر با وجود مستندات تاریخی بسیاری که در دست است به سادگی قابل پذیرش می نماید و الله اعلم بالصواب ... اما آنچه کنون به عقیده ی نگارنده لازمتر از معرفی آن بزرگان می نماید، شناسایی و شناساندن شخصیتهایی است که هنوز چندان هم به تاریخ نپیوسته اند، اگرچه به یقین هم اینک نیز نام ایشان در دفتر بی منتهای تاریخ جای خود را یافته است؛ لذا اِستارباد، نشریه ی فرهنگی-تاریخی استان گلستان، در نظر دارد تا با شناساندن هرچه بیشتر ایشان در قالب طرح "یادنامه بزرگان معاصر استان گلستان" گام بلندی در راه پیاده سازی اهداف و آرمانهای بنیادی خویش نهد و از تمامی دوستاران و علاقه مندان اهل مطالعه، تحقیق و پژوهش فرهنگ و تاریخ منطقه صمیمانه دعوت به عمل می آورد تا در این مسیر همراه و همیار نشریه باشند، لذا خواهشمند است اطلاعات و مطالب مستند خود را در این خصوص به آدرسE-mail مدیریت وبلاگ ارسال فرمائید، قدر مسلم آنکه مطالب ارسالی پس از بررسی چنانچه در نشریه درج گردد با نام گرانقدر ارسال کننده ی آن همراه خواهد بود.

منتظر حضور سبزتان در این راه سترگ خواهیم ماند... .

 

 

                 

 

 

 

چهره ها به ترتیب از راست به چپ و از بالا به پائین:

 

۱- مرحوم آیت الله حاج سید سجاد علوی حسینی گرگانی.

۲- مرحوم حاج شیخ محمدحسین مجتهد مقصودلوی استرآبادی.

3- آیت الله العظمی حاج سید محمدعلی علوی حسینی گرگانی.

4- مرحوم آیت الله سید حبیب الله طاهری گرگانی.

5- آیت الله حاج سید کاظم نورمفیدی گرگانی.

6- شهید دکتر حاج شیخ قربانعلی قندهاری نوملی(ره).

7- سرکار خانم دکتر مه لقا ملاح- بنیانگذار جمعیت زنان مبارزه با آلودگی محیط زیست.

8- مرحومه خدیجه افضل وزیری- نویسنده و ادیب.

9- مرحومه بی بی خانم استرآبادی- نویسنده، ادیب، شاعر و فعال حقوق زنان.

10- استاد محمدرضا لطفی- نوازنده، آهنگساز و مدرس.

11- زنده یاد استاد کلنل علینقی وزیری- پدر موسیقی نوین ایران.

12- استاد زید الله طلوعی- نوازنده، آهنگساز و مدرس.

13- زنده یاد استاد نادر ابراهیمی- نویسنده، تصویرگر و کارگردان.

14- سرکار خانم مریم زندی- عکاس حرفه ای.

15- استاد دکتر محمد محمدی- استاد حقوق دانشگاه علامه، اولین نماینده گرگان درمجلس.

16-  استاد حجت الله شکیبا- نقاش.

17- زنده یاد استاد حسینعلی وزیری- نقاش.

18- استاد ایرج تنظیفی- پدر مجسمه سازی نوین ایران.

19- استاد دکتر منوچهر فرهنگ- استاد و تئوریسین اقتصاد.

20- استاد پروفسور پسرکلی- استاد کشاورزی دانشگاه آریزونا.

21- استاد دکتر علی رشیدی- استاد و تئوریسین اقتصاد.

22- زنده یاد استاد مسیح الله ذبیحی زیارتی- نویسنده و پژوهشگر تاریخ منطقه.

23- زنده یاد پرویز کیانی- قهرمان و اسطوره ی شنای دنیا.

24- استاد اسدالله معطوفی- نویسنده و پژوهشگر تاریخ استان.

25- دکتر علی اکبر جلالی شاهکویی- متخصص الکترونیک و IT، نماینده ایران در یونسکو.

26- استاد دکتر عبدالقیوم ابراهیمی- استاد پیشین دانشکده کشاورزی و اولین رئیس دانشگاه آزاد اسلامی گرگان.

27- استاد جواد داوری گرگانی -  استاد و مدرس حرفه ای سنتور، سه تار، دف تنبک و آواز مقیم کانادا.

2۸- دکتر جعفر ارشاد دکترای بیماری شناسی گیاهی از برلین آلمان، رئیس سابق مؤسسه تحقیقات گیاه پزشکی جهاد کشاورزی کشور.

2۹- پروفسور ابوالقاسم هاشمی استاد اقفصاد دانشگاه شهید دکتر بهشتی و استاد مدعو دانشگاه ایندیانا امریکا و عضو پژوهشکده دانشگاه UBC  کانادا.

 

  و

 

 آنچه شما ما را بدان راهنمائی نمائید... .

 


برچسب‌ها: نورمفیدی, طاهری, علوی, علمای گرگان
+ نگاشته شده در  چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۸۷ساعت 17:0  توسط علی بایزیدی (ع.سروش)  | 

 

                                                    به نقل از سایت آفتاب

       

 


برچسب‌ها: کبودوال, علی آباد کتول, گلستان, جنگل
+ نگاشته شده در  چهارشنبه ۱۲ تیر ۱۳۸۷ساعت 21:9  توسط علی بایزیدی (ع.سروش)  | 

 

     در اواسط اردیبهشت ماه سال جاری فرصتی مغتنم رخ داد تا باز هوای دیار دیّار خویش کرده روی به سوی آن خطه ی سرسبز باستانی نهاده، زخم ژرفناک دغدغه های فکری دوری و غربت را التیامی دیگر نهاده تا بدین منوال جانی تازه در فراخنای تن دمیده باشم، به مصداق حکایت "به شهر خود روم و شهریار خود باشم."

      اما در این میان علیرغم گشت و گذار فراوان در دل شهر باستانی و استان گلستانی خویش که تمامی حکایت دل کامی است مواجهه با تصاویر دلگیر آن هم از آن نوع که الحق بدون شرح است و این سان دل شرحه شرحه می کند، داستانی دیگر است.

     ای کاش مسؤولان بزرگوار دست اندرکار سازمان نیکنام میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری که چنین میراث گرانبهای چند هزارساله ای را در اختیار دارند اندکی بیشتر و بهتر در حفظ و ارائه ی عمومی آن گنج باستانی کوشا باشند.

        

  

   تصویر(1): تکه ای از جرجان باستان، آنچه بیگانه کرد.

   تصویر(2): درست همـان مـکان، انچه آشنا نموده است.


برچسب‌ها: جرجان, میراث فرهنگی
+ نگاشته شده در  یکشنبه ۹ تیر ۱۳۸۷ساعت 22:8  توسط علی بایزیدی (ع.سروش)  | 

 

                                 

1-    تصویر میر ابوالقاسم فندرسکی استرآبادی از علما و صوفیان بزرگ فرن نهم و دهم هجری، این تصویر از کتاب تاریخ اصهفان اثر مبرزا جابر انصاری کپی برداری شده است و نگارنده در اردیبهشت ماه سال ۸۶ این تصویر را بصورت قاب شده به کتابخانه عمومی میرفندرسکی گرگان اهداء نمود که ظاهرا هنوز هم در سالن طبقه همکف این کتابخانه نصب می باشد.

2-    تصویر میرزا محمدمهدی خان کوکب استرآبادی، منشی و مورخ بزرگ دربار نادرشاه افشار و نیز 4تن دیگر از پادشاهان افشاریه و زندیه و حاکم شهر شیراز در زمان کریم خان زند، این تصویر از مجموعه خانم شیرین بیانی موجود در کتاب دره نادره به تصحیح علامه فقید سید جعفر شهیدی کپی برداری شده است و به اعتقاد نگارنده برای اولین بار بر روی سایت اینترنتی ظاهر می گردد.


برچسب‌ها: میرفندرسکی, میرزا مهدی خان, علمای گرگان, نادرشاه افشار
+ نگاشته شده در  یکشنبه ۹ تیر ۱۳۸۷ساعت 19:18  توسط علی بایزیدی (ع.سروش)  | 

 

    چند روز پیش هنگامی که به لطف اطلاع رسانی یکی از دوستان وبلاگ نگار(مدیریت وبلاگ گرگان ما) متوجه درج گزارشی از اِستارباد در هفته نامه ی آشنا و کهنه کار گلشن مهر گردیدم از طریق یکی از دوستان خوب و همیشه همراه ( سید بهزاد میری) اقدام به تهیه ی چند نسخه از آن نشریه نموده لذا متوجه درج نادرست مطالب وبلاگ در آن مطبوعه شده و بدینوسیله در جهت رفع سوء تفاهم حاصل از خلط مبحث آن نشریه می بایست نکاتی چند را متذکر گردم هرچند خوانندگان محترم و پیگیر مطالب اِستارباد خود بسادگی به این اتفاق محتملاً ناخواسته ی آن هفته نامه ی عزیز پی خواهند برد.

    در ابتدا متذکر می شوم که هفته نامه ی وزین گلشن مهر در آخرین نسخه ی منتشره ی خویش، مورخه ی شنبه 1 تیر ماه 1387 شماره 622 از دوره ی جدید سال نهم، در رویه ی 6، که ظاهراً به انتشار مطالب منتشره در وبلاگهای استانی اختصاص دارد، با درج گزارش " نظرسنجی انتخاب برترین چهره ی تاریخ استان در اِستارباد" از دیدگاه مدیریت وبلاگ، در راستای اشاعه ی مسائل فرهنگی-تاریخی، مساعدتی وافر به این وبلاگ نوپا نموده که قدر مسلم جایگاه قدردانی و سپاس بی شائبه ی این حقیر فقیر را داشته لذا نگارنده مراتب سپاسگزاری خویش را از این حرکت بدیع آن مطبوعه ی مطبوع و دست اندرکاران محترمش بویژه جناب آقای احسان مکتبی به عمل می آورد؛ اما نکته ی حائز اهمیت اینکه متاسفانه گزارشگر گرامی نشریه که به انتشار این گزارش پرداخته است در مورد دو حرکت متفاوت اِستارباد دچار خلط مبحث شده لذا به اشتباه خبر مندرج در هفته نامه کاملاً متضاد با مطالب وبلاگ می باشد، چراکه از یک سو مبحث نظرسنجی انتخاب برترین چهره مربوط به رتبه بندی عمومی 19 تن از شخصیتهایی است که پیش از دوره ی معاصر می زیسته اند( به استثنای دو نفر)، اما حکایت معرفی بزرگان معاصر حرکت دیگریست که به هیچ وجه جنبه ی نظرسنجی نداشته و تنها در راستای شناسایی هرچه بیشتر و بهتر این عزیزان صورت گرفته است ( اقدامی که تا بدین لحظه منجر به معرفی 26 تن از مفاخر یکصد سال اخیر استان گردیده است) و مسلما مدیریت اِستارباد خود را در آن جایگاه نمی بیند که اقدامی در راستای طبقه بندی و ایجاد  ترتیب فی مابین ایشان که بحمدالله اغلب در قید حیات به سر می برند صورت دهد.

          


برچسب‌ها: گلشن مهر, احسان مکتبی, علمای گرگان, گرگان ما
+ نگاشته شده در  پنجشنبه ۶ تیر ۱۳۸۷ساعت 23:48  توسط علی بایزیدی (ع.سروش)  | 

  

    بالاخره نشریه محترم اَمرداد، پس از 40 روز انتظار، اقدام به درج چکامه ی حقیر نمود، هرچند سروده ی بنده (نقل آخر) به مناسبت روز بزرگداشت حکیم بزرگوار ابوالقاسم فردوسی (۲۵ اردیبهشت ماه ) سروده شده بود و درج کنونی آن چونان نوشدارویی پس از مرگ سهراب به نظر می آید، با این حال جای آن دارد تا بدینوسیله مراتب سپاس و قدردانی خویش را از دست اندرکاران آن دو هفته نامه فرهنگی به عمل می آورم، بویژه جناب آقای بابک سلامتی مدیر مسؤول و سردبیر گرامی نشریه و نیز سرکار خانم مینا میناپور سردبیر گرانقدر سرویس ادبی که برخی تماسهای مکرر بنده یحتمل در طول این مدت چیزی  جز مزاحمت برای ایشان را به همراه نداشته است.

 

            


برچسب‌ها: امرداد, نقل آخر, فردوسی, علی بایزیدی
+ نگاشته شده در  پنجشنبه ۶ تیر ۱۳۸۷ساعت 0:25  توسط علی بایزیدی (ع.سروش)  | 

 

در ستایش فرشته ی مادر

 

                             به مهربانترین مادر دنیا، فرشته ای که دیریست بر زمین می زید!

 

دستهایت را

    دستهایت را از نواختنم دریغ مدار که نیاز ناز نوازشت،

               سرود سوری سودائیست که این سر بر لب دارد و این تن در دل!

 

گامهایت را

     گامهایت را به نرمی بردار

                    که برین بهشت برتر باری

                             به زیر پرند پای پریوَشت

                                            ازل واره منزلگی را گزیده به سکنی!

 

چشمهایت را

     چشمهایت را از نگریستنم فرومبند

                     که پرتو مهر مهربان نجیب نرگس مستت

                              فروغ فَرحَت فانوس شوق است و شرار شعله شور!

 

آغوشت را

      آغوشت را به در برابرم فراخ دار

                           که هرم هاله صدرت

                            سرای سور سعادت است و پناه پهنه ی پرنیانی عشق!

 

و حضورت را

   و حضورت را هرگزم دور مدار

                    که بود جود وجودت

                  چو بی کرانه آبی آرام بحر و این زلال جاری رود

                                 ترنم ترانه ی هستی نواز زندگانی ست و حیات!

 

حالیا چه بایدت خواند و چه شایدت نامید؟

                 که زیباتر فرشته واژه قدسی توراست

                                               متبرک باد نام تو

 

                                                             "مادر"

                                                    (گرگان-7/5/83)                                                                   


برچسب‌ها: علی بایزیدی, شعر استرآباد, مادر, گرگان
+ نگاشته شده در  دوشنبه ۳ تیر ۱۳۸۷ساعت 22:16  توسط علی بایزیدی (ع.سروش)  |