فصلنامه فرهنگی،هنری،ادبی،تاریخی استارباد

اِستارباد تصحیف"إسترآباد",نام پیشین گرگان کنونی و استان گلستان است!

 

  اینجا شیراز است، پایتخت فرهنگ و هنر و تمدن پارس، زادگاه بزرگان شعر و ادب، شهر حافظ و سعدی، شهر مردمان میهمان نواز و گشاده روی، شهر ذوق و شوق و طرب و شادی ...، اما در دل هزارتوی دیر آشنای این کهنه دیار و در کوچه پس کوچه های پائین شهر، جائی که دیری پیشتر همه ی شهر بود و اینک شاید بیشتر هیچ جای شهر، غریبه ای خفته است، غریبه ای که چندان هم غریب نیست! "میر سید شریف جرجانی" ...براستی او کیست؟ او که بیش از6 قرن در دل این خاک پاک، اینگونه آسوده خفته است!

علامه میر سید علی بن محمد بن علی حسینی شریف جرجانی(739 یا 740-816 یا 817 ه.ق)،متکلم، منطقی، حکیم، صوفی، مترجم، ادیب، شاعر، موسیقی شناس، مفسر، شارح و تحشیه نویس بزرگ قرن هشتم و نهم هجری، استاد و رئیس مدرسه دارالشفاء شیراز، ، هم او که قاضی نورالله شوشتری(م1019ه.ق) در مجالس المؤمنین در حق وی آورده است:«جمیع اهل فضل که بعد از او قدم در وادی تحصیل کمال نهاده اند، عيال مصنفات شریفه ی اويند» و خواندمیر(م941ه.ق) نیز در حبیب السیر چنین نگاشته است:« در اندک زمانی سرآمد محققان عالم و مقتدای مدققان علماء محترم گردید.» حال با آرامگاهی در انزوا، دور از چشم و ناشناس که تنها شاید بر برخی از اهالی پویای علم و دانش و جویای فرهنگ و ادب پوشیده نمانده است.

آثار مکتوب علامه را بالغ بر 50 اثر دانسته اند که از جمله می توان به "رساله های کبری و صغری در منطق، ترجمان القرآن، حاشیه بر مطول تفتازانی، حاشیه بر شرح تجرید اصفهانی، رساله صرف، حاشیه بر شرح متوسط کافیه، رساله ی تعریفات العلوم و تحدیدات الرسوم، حاشیه بر تفسیر کشاف زمخشری، کتاب امثله(از کتب تدریسی حوزه های علمیه)، شرح مواقف قاضی عضد ایجی" اشاره کرد، مهمترین آثار دیگر وی بی شک شاگردانش هستند، بزرگانی چون: "خواجه علی سمرقندی( استاد نورالدین عبدالرحمن جامی)، خواجه حسن شاه بقال، سید محمد نوربخش، قوام الدین کربالی، قوام الدین کوهبنانی، سعد الدین اسعد دوانی(پدر علامه جلال الدین دوانی)،محیی الدین اشکبار گوشکناری، بدر الدین بن قاضی سماونه، حافظ رازی، خواجه فضل الله ابولیثی و نورالدین علی بن ابراهیم شیرازی".

آنچه در این میان نگارنده را بر آن داشت تا چنین قلم به الم فرساید نه تنها منزوی ماندن بقعه ی آرامگاه این دانشمند همنشین شاه شجاع مظفری، خواجه حافظ شیراز و شاه نعمت الله ولی است، بلکه علیرغم این مسئله ی ناگوار[که باید آن را بی تردید مرهون عدم اطلاع رسانی عمومی مسؤولان ذیربط سازمان میراث فرهنگی منطقه دانست!!!]، وضعیت نابسامان و نامتناسب آن بقعه است که علی الظاهر بیشتر به پارکینگ اتومبیل، موتور و گاری و زباله دانی عده ای همشهری ناآگاه و فرهنگ گریز مانند است تا آرامگاه دانشمندی که هرچه گرد و غبار گذران زمانه بیشتر بر چهره ی تاریخی بی سابقه ی وی نشسته است، نه تنها نام وی را بدست فراموشی نسپرده بلکه سایه ی سنگین نام پرآوازه ی او را در امتداد ششصد ساله ای از گذر تاریخ، درخشان تر و مفصل تر ساخته است تا او را از خیل بی منتهای سایر مشاهیر این آب و خاک، چنین مستثناء سازد که احفاد (نوادگان) وی در رفت و آمد حکومتها و سلسله های کوچک و بزرگ پادشاهی از گورکانیان تا صفویان، افشاریان، زندیان و قاجاریان، خویشتن را در میان بزرگان علم، ادب، دین و سیاست این دیار دریافته اند و یکایک تاریخ نگاران و تذکره نویسان در کنار طرح اسامی آن بزرگان هماره یادآور این مسئله بوده اند که نسب ایشان به علامه ی شریف می رسد، از فرزندش میر شمس الدین محمد، حکیم و ادیب عصر گورکانی تا نوادگانش امیر سید علی شریف ثانی، صدر شاه اسمعیل اول امیر محب الدین حبیب الله، کلانتر و شیخ الاسلام شیراز امیر وجیه الدین خلیل الله، صوفی و شاعر امیر شرف الدین ابراهیم، صوفی میرزا اسماعیل شریف، کلانتر فارس - امیر سید شریف باقی، وزیر عراق عجم در عصر شاه طهماسب، قاضی و کلانتر فارس - میرزا معین الدین مخدوم شریفی متخلص به اشرف، صدر شاه اسمعیل ثانی شاعر و قاضی القضات بغداد، مکه و مدینه میر مرتضی شریفی، عالم و حکیم عصر شاه طهماسب میرزا محمدحسین شریفی صاحب اختیار، کلانتر فارس - میرزا محمد بن ابوالقاسم، روزنامه نگار و کلانتر فارس در دوره زند و قاجار میرزا محمدرضا نیاز، خطاط و شاعر میرزا ابوالقاسم راز(میرزابابا)، صوفی ذهبی، شاعر و ادیب - میرزا هاشم ادیب ناظم التولیه،از صوفیان ذهبیه، شاعر و ادیب میرزا جلال الدین مجدالاشرف قدسی، عالم، ادیب و از صوفیان ذهبیه - سید محمدرضا مجدالاشرف ثانی،از صوفیان ذهبیه سید احمد شریفی ذهبی، از صوفیان سلسله ذهبیه - میرزا محمدحسین عالی، شاعر و ادیب عصر قاجار میرزا عبدالنبی ذهبی، درویش و صوفی - میرزا فضل الله خاوری، شاعر، ادیب و منشی دربار قاجار- میرزا احمد روشن، شاعر دوره قاجار میرزا محمد باقر، خطاط و ... .

امید است اینک که در آستانه ی برپائی همایش بزرگداشت این دانشمند برجسته به همت فرهنگستان هنر در اسفند ماه سال جاری در شهرستان محل ولادتش، گرگان، تحت عنوان پیش همایش مکتب شیراز در موسیقی قرار گرفته ایم بتوان با همت مسؤولان بخش فرهنگ و هنر، پاسداران اماکن و ابنیه تاریخی و حتی مشتاقان و شیفتگان توانمند میراث فرهنگی، چاره ای کارساز و سریع الوقوع در احیاء و حفظ این گرانبها یادگار اندیشید.

به امید آن روز نوروز...

[آدرس مکان بقعه: خیابان احمدی(سردوزک)- کوچه 17 شهید حمید ناصری- بالاتر از مسجد آقالر- کوچه دارالشفاء - نبش فرعی اول سمت چپ]

× × ×

نمونه ای از اشعار علامه میر سید شریف جرجانی:

ای حُســن تورا به هــــر مقــــامی، نامــی وی از تـو به هر دلــی، شـــده پیغــامی

کـس نیست، که نیست بهره ورازتوولیک اندر خـورخود، به جرعه ای یاجامی

× × ×

زاهــد!چه حذر می کنی از صحبت اوباش میخانه نه چون صومعه ننگ است توهم باش

× × ×

در عــالـــم معـــرفت، چــه کـردم گـذری افـتــــاد مرا از ره وحـــدت، نظــــری

بـس طرفه حـکایتی و نـادرخبری یک دست و صد آستین، دو صد جیب وسری

مطلب فوق در شماره ی ۲ ماهنامه ی دنیای تجارت و گردشگری تحت عنوان نابغه ی مهجور و نیزهفته نامه ی محلی سلیم شماره ی ۲۳۱ تحت عنوان نابغه ی گرگانی در انزوا به طبع رسید.

 

 

 


برچسب‌ها: میر سید شریف, شیراز, فارس, استرآباد
+ نگاشته شده در  دوشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 21:45  توسط علی بایزیدی (ع.سروش)  | 

 

 

در کنار کوره ی پُرسوز آتش،

گِرد پیر قهره خانه، مرد نقال فسانه،

فارغ از بیداد سرمای زمستانی،

نشسته جمع مشتاقی به گوش نقل دیرینش، حکایتهای شیرینش؛

پیرمرد راوی اما رغم یاران، ایستاده ساکت و آرام

چشمهایش خیره بر سوی پر از هُرم هراس انگیز آتشدان

دستهای پیر و فرتوت و چروکش، سخت لرزان گرفته تکیه گاهی از عصای کهنه ی چوبین؛

پچپچی مبهم ز کافه می رسد بر گوش از یاران

در برون قهوه خانه برف و بوران سخت می بارد

باد سرد و سوزناکی صد پیام از ظلمت دیرین این فصل فسرده باز می آرد.

یک دم آن نقال شیرین گوی سیمین موی کافه

چشمهایش را به ناگه نرم و آهسته ببست او

با صدائی گرم و گیرا آن سکوت سرد خود را اینچنین درهم شکست او :

«...امشب اما داستان ما از آرش نیست،

ماجرای تلخ سهراب و سیاوش نیست،

قصه ی ضحاک و کاوه یا فریدون، سلم و تور و ایرج و قارن

یا که تورانشهر و ایرانشهر و صلح و جنگ و آتش نیست!

عشق بیژن با منیژه، زال و رودابه، شاه کیکاووس و سودابه،

دیو اَکوان و سپید و هفتخوان رستم دستان و رخشش نیست!

داستان راستان باستان ما

امشب از افراسیاب، اسفندیار و سام و سیمرغ و نریمان یا شغاد و گیو و گرگین و فرامرز هیچ نقلش نیست!»

باز پیرمرد کهنه سال قهوه خانه بی صدائی هیچ، بست چشمانش

در کنار کوره ی سوزان آتش

برنشست و همرهان اما شگفت آلوده زین نقل سؤال انگیز بر گِردش.

پیرمرد این بار با فریاد ناله ای زهر از درون سینه بیرون داد

ناله ای زهر از شرار نقل آتشگون چرکینی که صدها سال خامش بود

(چونکه راوی خوب می دانست آن روایتهای پُراَندوه دردآلود)

«آری امشب این حکایت نقل پیر طوس خواهد بود

زار و زشت و زهر چون کابوس خواهد بود

آن حکیم پیر و فرزانه

ناجی یک ملت او با نظم افسانه،

(آن حماسی قهرمانیهای مردان همیشه جاودانه،پهلوانیهای مکتوب زمانه)

آن روایتگوی زیبا روی شهنامه،

راوی ظلم و ستمهای همه دیوان خودکامه

...داستانش را من امشب نقل خواهم کرد.»

گفت و بار دیگر آن نقال لحظه ای را چند ساکت شد،

جُرعه ای از چای لبسوز کنار دست خود را نیک نوشید

یک نخ از سیگار مرد کافه چی را نیز آتش کرد

در فضای قهوه خانه همچنان غیر از صدای ناله ی بادی

که از درز در و دیوار آن پوسیده جا برگوش می تازید

هیچ آوایی نبود و مرد راوی صورتش از داغ نقل سینه اش

همره بُهت و شگفت جمع دور خود به هر دَم رنگ می بازید!

در نگاهش اضطرابی سرد پیدا بود

تا کنون اینگونه در هم در تمام طول دورانی که آوایش

طنین انداز گرمی ساز میدانگاه کافه بود و رستم گونه بر رخش کلامش، تکسوار گوش یاران،

هرگز او باری به یادش هم نمی آورد کاین سان،ناتوان زین حرفه ی دیرنده اش باشد...

آری اما نقل امشب، نقل آخر بود،

این حکایت ماسوای آن حکایتهای دیگر بود

کهنه دردآلوده نقلی کز حضورش قلب نقال کهن را سخت می آزرد

وز سکوت بُغض گونش قصه گوی پیر کافه خون دلها می خورد...

لیک، بغض نابشکسته اش بشکست و زخم سینه اش سرباز کرد

آخرین نقل نهان را اینچنین آغاز کرد:

«روزگاری بود

روز اما نه که تلخ و تیره

بر این ورطه ی بیداد دنیا سلطه ی شب تنگ چیره

عرصه ی عصر سیاهی، روزگار زشتی و ظلم و تباهی،تنگنای کارزاری بود

داستانهای کهن را،

قصه های مانده اندر سینه های خفته ی نیک نیاکان وطن را نقلها بسیار بود

هم که درهم، گاهگاهی کم

گهی بیش و پریشان، هم گهی بیمار بود

آن همه افسانه های برگ برگ دفتر تاریخ این با ریشه ملت همچو گنجی در دل آوار بود

اینچنین آزادمردِ سرمَد شعر و ادب

ماهتاب قرص نیکو روشنی بخشی میان ظلمت آن نیمشب

شاعر خوشنام پُرآوازه مهر این سپهر شعر ایران سرزمین

آن حکیم پاکِ دل بی باکِ سر بی قهر و کین

آن حکیم پیر طوس

جمله ایران را به درگاهش که باید خاکبوس

برگرفت او رو به نظم آوردن افسانه ها، آن همه اسطوره ها، از تمام دوره ها،

پهلوانان، قهرمانان، نیکمردان،

مرد و زن، پیر و جوان،

نقل خوبیها و پاکیهای مردان غیور،

یا که زشتیها بدیها شر و شور

قصه ها و داستانهای همیشه ماندگار

کز نیاکان مانده بر ما سینه اندر سینه اینها یادگار...

لیک او را در اِزای اینچنین کاری شگَرف

کاو بخواهد ماند زآنک تا ابد که بدین سان نیز مانده ست تا کنون،

اُجرت هر بیت بیتش سکه ای زرینه روی

کاین نباشد مزد رنجش را زِحَد اما برون.

آفتاب و آسمان این سان به گشت

کم کَمک ماهها و سالها هم برگذشت

تا که دیری کوشش بس بی گمان پاک خداوند ادب

حاصل عمری تلاش و پشتکار بی امان روز و شب

خوش شکوفه برگرفت و شاهنامه بَر ز بر بیرون داد

این درخت کهنه میراثِ نکوی گلشن فرهنگ نیک آریا

این شناسه نامه ی عمر هزاران ساله ی ایران ما

از پی صبر و تحمل، طاقت بسیار و عمری انتظار شاه طوس بی ریا.

خود بگفته ست او که در این سال سی،

رنج بسیاری ببردم تا که ایران زنده گردانم من از این پارسی

عاقبت آن روز موعودش رسید

روز پاداش چنین کاری سُتُرگ

افتخار ملتی آن آرزوی بس قدیم و بس بزرگ

اُف که اما چهره ی صدرنگ نامردان دهر

آن دغل کاران و درباریان با دو صد افکار زهر

رو شد او را بعد از این سی سال رنج

چون به پایان دررسیدش

دفتر اشعار نغز و آن همه ابیات گنج.»

در میان چشم بی تاب کهن نقال پیر

حلقه زد اشک ناگهان خاموش شد

در دل تاریک و سرد آسمان مه گرفته دیگر اما هم نبود بارش بوران و برف،

باد سرد هم از وزیدن دست خود را برکشید با شُنود آن همه تلخینه حرف.

جمع یاران جمله مبهوت، قهوه خانه اینچنین غرق سکوت،

پیرکافه زیر لب آرام و رام

لعن و نفرین کرد آن نابخردان آن ریاکارن و آن نامردمان!

:«آری آنان از برای شاهکار پیر طوس

عهد و پیمان را شکستند و ندانستند قدر زحمتهای او

ارزش والای همتهای او

در اِزایش جای هر مسکوک زر

سکه های زردِ اندک قیمت آوردند پیش

گوئیا خندیده اند برآن حکیم پیر ریش

بدتر از زهر هزاران مار نیش

آری آنان سهل و آسان قلب او کردند ریش

که نه حتی زشتی اَش زین نیز بیش

قلب یک ملت بسوزاندند آن سنگین دلان

آن خدایان همه اهریمنان!

پیر طوس دل شکسته کز همه این ناکسیها

روح و جانش اینک همچون قلب پاکش سخت خسته

همچو آرش آن نکو آزاد سرو

آخرین تیرِ کمان آتشین شعر نابش را ز ترکش برکشید،

کهنه زنگارینه قلب غافل از دنیای سلطان را چنین او بر درید:

«ایا شاه محمود کشورگشای زکس گر نترسی بترس از خدای...

بناهای آباد گردد خراب ز باران و از تابش آفتاب

پی افکندم از نظم کاخ بلند که از باد و باران نیابد گزند...

اگر شاه را شاه بودی پدر به سر برنهادی مرا تاج زر

و گـر مادر شاه بانو بُدی مرا سیم و زر تا به زانو بُدی

چو اندر تبارش بزرگی نبود نیارست نام بزرگان شنود

همانا که شه نانوا زاده بود بهای ته نان مرا داده بود

چو دیهیم‌دارش نبُد در نژاد ز دیهیم‌داران نیاورد یاد...

پرستار زاده نیاید به کار اگر چند دارد پدر شهریار...»

اینچنین تدبیر دامنگیر پیر

با شراری داغ و سوزان آن فسرده قلب خاراسنگ سلطان را بسوخت

هر دهان یاوه گوئی را بدوخت

بار سنگین ندامت را به دوش شرمگین غافلانش برگذاشت

آری اما این پشیمانی دگر سودی نداشت

چون همان هنگامِ بی هنگام

کاین شرم و ندامت همره بار طلای اُشتران شد رهسپارش پایبوس

دیگر اما شعله ی فانوس عمر آن اَهورامهر طوس

سوی و هُرمش را به زیر آورده بود

ای دریغا ای فُسوس!»

پیر راوی این بگفت و همچو ساکت جمع دور خود دگر خاموش شد

هم بدان صورت که نقل پیر طوس در دل تاریک و سرد این گذشت قرنها

ساده و آسان فراموش شد!

در کنار کوره ی بی جان و افسرده

گِرد پیر قهوه خانه نیست دیگر هیچ جمعی

پیر راوی برنشسته ساکت و مدهوش

چشمهایش خیره بر حجم خموش تل خاکستر

هم بدین سان بس پریشان،

اشک آلوده،

تر.

 

(کرمان،شیراز،گرگان- اردیبهشت 83)

 


برچسب‌ها: شعر استرآباد, علی بایزیدی, نقل آخر, فردوسی
+ نگاشته شده در  جمعه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 21:35  توسط علی بایزیدی (ع.سروش)  | 

 

 نشریه فرهنگی-تاریخی اِستارباد در راستای معرفی و شناساندن تاریخ باستانی و متمدن خطه سرسبز استان گلستان(ایالت اِسترآباد- ایالت جرجان یا ساتراپ هیرکانی ) گام در راه پر پیچ و خم و طولانی خویش می نهد و امید به همکاری و همیاری تمامی دوستاران و علاقه مندان دارد.


برچسب‌ها: استارباد, استان گلستان, علی بایزیدی, تاریخ گرگان
+ نگاشته شده در  جمعه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 10:36  توسط علی بایزیدی (ع.سروش)  |